#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_149


مهرانا دستپاچه گفت:

- داشتم فیلم می دیدم.

در حال پخش بود. صالح پرسید: « دختر شیرینی فروش ایرج طهماسب » هر دو به سمت سالن رفتند. فیلم

- این فیلم رو می دیدي؟

- ها! آره.

صالح دست مهرانا را گرفت و بی اعتنا به حال و روز خرابی که خودش مسبب به وجود آمدنش بود، گفت:

- تو پاي فیلم کمدي گریه می کنی؟

مهرانا بی اختیار به خنده افتاد.

- نه خب ...

- خب چی؟

مهرانا بی خیال تحقیر، توهین و سرزنش شد و خودش را توي آغوش صالح انداخت و با صدایی که از بغض می لرزید گفت:

- دلم واست تنگ شده بود. چرا امروز ظهر بهم اخم کردي؟ من که کاري نکرده بودم!

صالح بی تاب تر از او، محکم دندان هایش را به هم فشرد و فقط توانست دستانش را محکم دور کمر مهرانا حلقه کند؛ اما لحنش همان طور

romangram.com | @romangram_com