#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_148


مثل آن دفعه به دنبالش بیاید؛ اما ساعت که از نه رد شد، فهمید خیالش خام و بیهوده بوده. هیچ خبري از صالح نشد؛ با ناراحتی جلوي

تلویزیون نشست و فیلم طنزي را که پخش می شد، با اشک و زاري تماشا کرد.

موبایلش که زنگ خورد به طرف اتاق شیرجه زد. باور نمی کرد صالح باشد، انگار بیشتر از همیشه محتاج شنیدن صدایش بود.

جوري سلام کرد که صالح دلش ریخت.

- چی شده مهرانا؟

- ها ... هیچی ... تو ...

- تنهایی؟

- آره.

- در رو باز کن پشت درم.

هول هولکی صورتش را پاك کرد و نگاهی به لباس هایش که یک تیشرت جذب مشکی آستین کوتاه و شلوارکی تا زیر زانویش بود،

انداخت. خسته از بررسی خودش به سمت در رفت و در را گشود.

صالح بلافاصله داخل شد و چون پشت در بودند، پچ پچ کرد:

- نه مثل اینکه تو آزار داري؟ چرا ... چی شده مهرانا چرا گریه کردي؟

romangram.com | @romangram_com