#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_147
- کار دارم!
و قطع کرد. مهرانا بغض کرده و ناراحت گفت:
- بیشعور! یعنی چی مثلا غیرتی شدي واسه من! تو هر کار خواستی کردي من حرف زدم؟!
این ها را جرات نداشت به خود صالح بگوید، چون احتمالا مسخره اش می کرد و می گفت خوش خیالی که من واست غیرتی شدم!
فکر صالح حول و حوش همکار مادر مهرانا دور می زد. حس می کرد مهرانا دروغ می گوید و اتفاقاتی در حال رخ دادن است. عصبانی بود و
در دل می گفت:
این فهمیده من ازش خوشم اومده، داره واسم بازار گرمی می کنه. اما زنده نمی ذارم کسی رو که بخواد باهام بازي کنه. به من می گن صالح »
«! مهدیان، نه برگ چغندر
***
فقط دو روز تا پایان سال هشتاد و سه مانده بود، اما مهرانا هیچ شور و هیجانی را حس نمی کرد. حتی حوصله ي تعطیلات را هم نداشت و
همش هم تقصیر صالح بود. امروز ظهر وقتی از مدرسه برمی گشت، جلوي خانه او را دید و به او لبخند زد؛ اما نگاه عبوس و خشمگین صالح
حسابی توي ذوقش زد با خودش گفت:
«! ما که قراره خرداد به هم بزنیم، این چرا همچین می کنه؟! انگار بدش نمیاد همین حالا بهم بزنه. حتی یه تعارفم نزد که شب برم خونش »
ساعت هشت شد، اما نمی دانست برود یا نه! با آن برخورد ظهر صالح فکر کرد نرود بهتر است. فکر کرد اگر قرار باشد برود باید صالح
romangram.com | @romangram_com