#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_146
- چی رو؟
- چه می دونم، همکار مامانم گیر داد با بچه هاش بریم خرید عید؛ البته بنده اگه می دونستم شما افتخار می دین و یادي از ما می کنید
هرگز بهشون قول نمی دادم!
صالح با شک گفت:
- بچه هاي کی؟
- همکار مامانم.
- کیا هستن؟
- دخترشون همسن منه!
صالح طعنه زد:
- پسرشون چی؟
- نمی دونم! چطور؟
- هیچی خوش باشی؛ خداحافظ.
مهرانا حیرت زده به گوشی تلفن نگاه کرد و سریع شماره موبایلش را گرفت، اما قبل از اینکه حرفی بزند صالح با خشونت گفت:
romangram.com | @romangram_com