#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_145
صالح با خوشحالی گفت:
- خب با هم بریم.
مهرانا صادقانه گفت:
- از خدامه، آخه دلم واست یه ذره شده. می دونی چند وقته ندیدمت و اخرین بار اون هفته از آیفون تصویري دیدمت!
صالح گفت:
- پس من چی بی انصاف؟! اصلا ندیدمت و جلوي مدرسه هم دیگه نیستی!
- خودت گفتی جلوي مدرسه بهت زل نزنم.
صالح خندید:
- چه حرف گوش کن!
مهرانا فکرکرد که صالح با حرف هایش او را دست انداخته؛ بی حوصله گفت:
- به هر حال شرمنده و تا پنج شنبه کاري نمی شه کرد.
- چرا پنج شنبه؟ خب ام ...
- امشب نمی شه مگه نگفتم؟
romangram.com | @romangram_com