#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_144
- مامان!
هیچ گاه مادرش این طور وارد مسایل زندگی اش نشده بود و حرف هایش به نظر عجیب آمد.
- چه می دوم والا؛ این حرفا رو می زنم که باهات اتمام حجت کرده باشم و فردا از دستم ناراحت نشی. یه دختري باشه خانواده دار و نجیب،
منم از خدامه. اما هر کسی نه!
- چشم مامان این دختره رو هم فعلا زیر نظر گرفتمش، اگه خدا بخواد یکی دو سال دیگه!
- پس طرف بچه است و بایستی صبر کنیم بزرگ شه! حداقل بگو کیه، ننه باباش چکاره هستن و توي کدوم محله است؟
معصومه در مورد بیماري اش نگران بود و خواست که صالح زودتر اقدام کند. خلاصه بعد از کلی غرلند و نصیحت حرف هایش را تمام کرد.
روز بعد صالح از بوتیک به مهرانا زنگ زد. سه شنبه بود و می دانست مادر مهرانا شیفت شب است. مهرانا با خوشحالی سلام و احوالپرسی
کرد و گفت:
- کجایی؟ مامانت چطورن؟ بهترن؟
- آره جوجو. می گم امشب میاي بریم یه طرفی؟ از بس خونه بودم و اومدم بوتیک بی حوصله شدم. پایه اي بریم بیرون!
مهرانا من منی کرد و گفت:
- راستش قراره برم خرید؛ خرید لباس و این چیزا!
romangram.com | @romangram_com