#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_143

معصومه با غیظ گفت:

- کی رو؟ از اون اکله هاي خیابونی رو که باهاشون می گردي!

صالح باز هم صبوري کرد:

- مامان هزار بار گفتم من زنم رو خودم انتخاب می کنم، اما ...

- منم که اینجا هیچی نیستم!

- نه مامان جان منظورم اینه که هنوز وقتش نشده.

معصومه با دلخوري گفت:

- آخرش یکی از همین پتیاره هاي خیابونی خودشون رو بهت قالب می کنن.

صالح عصبانی شد و گفت:

- نخیر بنده اون قدرام ببو نیستم! یه مدتی هست که هیچ زنی توي زندگیم نیست! یه ... یه دختریه توي راه مدرسه دیدمش و ازش خوشم

اومده. زیر نظر گرفتمش واسه ازدواج، حالا راضی شدین؟

معصومه بی پروا پرسید:
- دختره؟!

صالح با حیرت و غضب نگاهش کرد:

romangram.com | @romangram_com