#نه_من_عاشق_نیستم_پارت_141
***
بعد از قرار دوم بهمن ماه عملا قرارها تعطیل شد. مادر صالح که سابقه ي بیماري قلبی داشت پانزده روزي را در بیمارستان رجایی بستري
بود و بعد هم که مرخص شد، صالح به خاطر تنهایی اش نزدش رفت. از آن طرف شب عید بود و شاگرد مغازه اش حسام دست تنها از پس
کارها برنمی آمد.
آن دو هم به تماس هاي تلفنی اکتفا می کردند. صالح از لحاظ روحی تحت فشار بود؛ یک باره خودش را از همه ي لذت هاي ناجورش دور
کرده بود، عاشق شده بود و جرات ابراز نداشت. نمی خواست مهرانا را با احساساتش درگیر کند و می خواست خود واقعی اش را به او
نشان دهد. نه آن پسر عیاش بی هدف را! از طرفی هم فکر بیماري مادرش اجازه نمی داد زیاد رویابافی کند.
مهرانا هم حالش را درك می کرد، البته هنوز از احساسات صالح باخبر نبود و فکر می کرد تازه نم نمک دارد توجه صالح را جلب می کند.
همه ي سردي و بی توجهی صالح را پاي بیماري مادرش می گذاشت و براي روز دیدار لحظه شماري می رد.
اواخر اسفند ماه بود و حال معصومه مادر صالح رو به بهبود بود. صالح این روزها متوجه شده بود چند وقتی هم مادرش عمدا خودش را
مریض نشان داده تا او را در خانه اش نگه دارد، اما بالاخره طاقتش طاق شد و یک شب که به خانه آمده بود رو به مادرش گفت:
- مامان جان من از فردا شب برمی گردم خونم!
معصومه با بد خلقی گفت:
romangram.com | @romangram_com