#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_98
گریه میکنم و من فقط خواب میخواستم .
یه خواب ابدی از اون دسته از خوابها که بخوابی و بیدار نشی از اونایی که فقط اولش ترس برت داره اونم از جواب پس دادن به نکیر و منکر
خدایا یه خواب میخوام از نوع مرگت از همونایی که تمامش از جنس آرامش واسه منه بیچاره است از همونایی که تهش میرسم به خودت و میپرسم ازت دلیل این فلاکته 19 ساله رو .
*یه وقت هایی ..
یه جاهایی...
میرسه که خستگیت "در"نمیشه...
"درد"میشه ...*
مرتب کردن و تمیز کردن آشپزخونه به قدری طول کشید که دم دمای صبح بود چشمهام از زور خواب به زق زق افتاده بود و مغزم به دیواره های سرم فشار می آورد و هر لحظه امکان منفجر شدنش بود میدونستم که اگه الان بخوابم عمرا بیدار بشم و اونوقت خر بیار و باقالی بار کن پس نماز صبحمو خوندم و بعدش خودم رو با یه سری از کتابای رویا مشغول کردم و شروع کردم برنامه ی امروز رویا رو تو کیفش گذاشتن اینقدر اینور اونور رفتم تا بالاخره ساعت 6 صبح شد اول میز صبحونه رو چیدم و همه چی رو اماده کردم و بعد رفتم ارش رو بیدار کردم با اینکه میدونستم خوابه اما تقه ای به در زدم و با احتیاط وارد اتاق شدم با دیدن مرد روی تخت که مثل رویایه اون اتاق خوابیده پتو رو به پاهاش گیر داده و بالش رو بغل گرفته خنده ام گرفت کی فکرشو میکنه که این پسر بچه ی مظلوم و تخسه روی تخت خوابیده اون مرد هیولایی باشه که قصد جونمو کرده ؟
با ترس و لرز به سمتش میرم و آروم تکونش میدم و میگم :آقا آرش ؟
وقتی ری اکشنی ازش نمیبینم دوباره صداش میزنم و یه ذره هم به تکون دادنش شدت میبخشم :اقا آرش
چشمهاش رو نیم باز میکنه من رو که میبینه سریع نیم خیز میشه و میگه :اِ شراره تویی؟تو اینجا چیکار میکنی ؟
با تعجب نگاهش میکنم و این لحن مثله قدیمه ارش رو کجای دلم بذارم؟
romangram.com | @romangram_com