#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_95
نسرین خانم و ارسلان خان با لبخند به من و احساساتم که برای دختر بچه ای که ازم بزرگتر بود خرج میشد لبخند میزدند
آرمینا نگاهش پر از بغض بود و آرش بی تفاوتی قاطی نگاهش کرده بود و البته همراه با مقدار زیادی اخم چاشنی صورت پر جذبه اش
دقایقی بعد که جو پر از تشویش بینمون خوابید آرش دستور چیدن غذا رو داد و وای به حال شراره ای که غذاش رو سوزوند و مگه نمیدونست که آرش دنبال بهونه است ؟
*بدبختی که شاخ و دم ندارد ....
گاهی با ظاهر یک آدم متشخص است ...
گاهی در لباس یک درویش ژنده پوش ....
گاهی هم یک اتفاق ساده ...
همه اشان توانایی نابودی تو را در آینده ای نه چندان دور فراهم میسازند*
اتفاقی ساده بود سوختن غذا چیزی است که در هر خانه ای اتفاق می افتد حتی همان سر آشپز معروف رستوران های پر رفت و آمد وقتی مشکلی داشته باشند غذایشان خوب در نمیآید و گاهی هم غذای سوخته تحویل مشتری میدهند .
ساده بود و ممکن اما در نظر آرش ناممکن بود که کلفت خانه اش غذا بسوزاند به خاطر همین برق شرارت گذشته در چشمانش لرزه انداخت به جانم داد نزد هوار نکشید همان برق نگاه کافی بود غذا را که سفارش داد به بهانه ی سیر بودن از میز عقب کشیدم سیر بودم از استرس رویا سیر شدم از استرس بلایی که میدانستم ارش بر سرم در میاورد سیر بودم و ظرفیت من امشب به حد کافی پر شده بود .
*کاش میدانستند ...
کاسه ی صبرم بزرگ هست ..
اما خیلی وقته که لبریز است ...*
romangram.com | @romangram_com