#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_94


بغل میگیرم و ناز میکنم موهای خوش حالت و خوش فرمش رو و چه اهمیتی داره برام که دعوای تو آشپزخونه همچنان ادامه داره و حالا هم ارسلان خان و نسرین خانم به هواخواهی من پیوستن ؟

چه اهمیتی داره نظر و طرز فکر گذشته ی آرمینایی که امروز به من لبخند دوستانه میزنه؟

چه اهمیتی داره که تمام اونایی که توی آشپزخونه داد و فریاد سر هم میکشن دارن برای نجات من خودشون رو به اب و آتیش میزنن و لرزه به جون عزیزکم میندازن و اگه میخواستن کاری کنن باید قبل از اون موقعی که شناسنامه ام سیاه بشه کاری میکردن .

بسه دیگه من کنار اومدم شما چرا کنار نمیآید ؟من عادت کردم به سوختن و سازش من عادت کردم با ذلت زندگی کردن شما چرا عادت نمیکنید ؟

لرزش رویا که زیاد میشه و خارج از کنترل ترس تمام وجودم رو میگیره با هول به سمت اشپزخونه میدووم و پام به پاگرد گیر میکنه و با ضرب جلوی پای آرش زمین میخورم قطرهای اشک بدون اطلاع و سیل آسا خیس میکنن صورتم و عجز و ناتوانی از تو چشمهام طغیان میکنه دستهام رو گیر پارچه ی شلوارش میکنم و فقط میتونم با ناله یه چیز بگم :ر.....رو....رویا

همینکه این اسم از دهنم خارج میشه همشون به تکاپو میفتن و به سرعت به سمت پذیرایی میرن ثانیه ای بعده که صدای بسته شدن در خونه میاد و بعدش هم سکوت رعب آور خونه و رویا رو بردن و من رو یادشون رفت ؟

گنجشک کوچولوم حالش خوب میشه مگه نه ؟

خدایا چطوری طاقت بیارم این بی خبری رو ؟

از استرس بند بند وجودم سر شده بود و حتی توانایی تکون خوردن و خاموش کردن غذای رو گاز رو هم نداشتم

بی جون کف اشپزخونه افتاده بودم و اشک میریختم و رویا حالش خوب میشه رویا باید خوب بشه

دو سه ساعتی میگذشت و من نیم ساعتی میشد که دوباره توانایی جسمانی ام رو پیدا کرده بودم و غذای کربن شده ام رو از روی گاز برداشتم و شروع به شستن ظرفها کردم که قفل در باز شد

با عجله به سمت پذیرایی برگشتم که با رویایی کاملا سالم و سرحال رو به رو شدم به شدت بغلش کردم و بوسیدمش و این دختر اگه بلایی سرش میومد من چه میکردم


romangram.com | @romangram_com