#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_89
نفوذ میکند در استخوان هایت ...
جاسوس می شود در قلبت ...
و آرام آرام از چشم هایت میریزد بیرون ...*
دو هفته از ازدواج منو آرش میگذره به جز نیش و کنایه هاش کاری به کارم نداره همش دنبال یه بهونه است که بهم بپره اما من حواسم رو شش دنگ جمع کردم که بهونه ای بهش ندم زندگی اونقدر ها هم سخت نمیگذره از اون جهنمی که آرش بهم قولش رو داده بود فعلا خبری نبود و من داشتم نهایت لذت و خوشی رو کنار رویایی تجربه میکردم که انگار این روزها حال و هوای اون هم بهتر شده بود حادثه ای که طی این دو هفته افتاد و برای من عجیب بود اومدن کامران به شرکت ما بود و اینکه در عرض یه مدت کوتاه شد رفیق فابریک حمید .
دور و بر من خیلی میپلکید و دلیل اومدن به شرکت ما رو ناتوانی تو تحمل آرش اعلام کرد و حق هم داشت این آرش گوشت تلخ این روزها هیچ شباهتی به ارش بی تفاوت با من و مهربون و فوق العاده خوش اخلاق با دیگران نداشت
سرمون شلوغ بود و کارای دانشگاه و مزایده ی پیش روی شرکت و از همه مهم تر کارای خونه کم کم داشت از پا مینداختم و کم کم معنی کم آوردن رو درک میکردم
منی که 19 سال بدترین و سخت ترین شرایط رو از سر گذروندم داشتم زیر بار کارای ریز و درشت اطرافم له می شدم .
امروز خانواده ی آرش دعوت بودند و آرش سفارش چهار نوع غذا رو داده بود و من تو بهت و تعجب مونده بودم و مگه خانواده ی آرش به جز مامان و باباش و آرمینا بودن ؟سر جمع تعداد افراد این مهمونی 6 نفر بودیم که البته باید از من فاکتور بگیریم چون من اجازه ی سر سفره و خودم رو جز اونا حساب کردن رو نداشتم و میدونستم که قصد آرش از سفارش این انواع غذا فقط بیشتر خسته کردن من بود و بس
مهمون ها که می رسن بعد از خوش آمد گویی آرش رو با خانواده اش تنها میزارم و میچپم توی آشپزخونه ای که برای من بیشتر حکم یه مامن تنهایی رو داره خوشحال باشم تو آشپزخونه ام ناراحت باشم تو آشپزخونه ام عصبی باشم تو آشپزخونه ام پر از درد هم که باشم باز هم تو اشپزخونه ام
جای دیگه ای ندارم برای پناه گرفتن .......هیچ وقت نداشتم
لحظه ای بعد صدای قدم های کسی رو میشنوم و لرز میشینه تو تنم و خدا کنه که آرش یا آرمینا نباشن و این دو تا خواهر برادر بد جور به خون منه بی کس و کار تشنه اند و من حتی نمیدونم چرا ؟
آرمینا بود و من به یه چیزی ایمان راسخ آوردم که برای من دو حالت بیشتر وجود نداشت اینکه اون زمانی که شانس کیلو کیلو میدادن دست مردم یا من تو صف بدبختی گیر افتاده بودم یا جا ظرف آبکش برده بودم
آرمینا پر غرور روی صندلی میز ناهار خوری وسط آشپزخونه میشینه و پا رو پا میندازه و به من که تند و فرز مشغول خورد کردن مواد برای سالاد بودم خیره میشه با نگاه خیره اش تمرکزم رو از دست میدم و بعد از دقایقی طاقتم طاق میشه و رو بهش میگم :چیزی میخوای آرمینا جان ؟
romangram.com | @romangram_com