#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_83
رویا به زور یک چشمش رو باز میکنه و وقتی میفهمه باید بره مدرسه دستش رو بالا میگیره و با عجز میناله :فقط 5 دقیقه شری فقط 5 دیقه دیگه بخوابم
و من میدونم این 5 دیقه خوابیدن ها اندازه ی 5 ساعت به آدم انرژی میدن و بگذار آروم جونم انرژی ذخیره کنه برای روز طولانی اش
دختر بچه ی شلخته ی خوابیده رو تخت رو میشناسم و میدونم همه ی کارهاش دقیقه 90 ایه و هنوز برنامه ی مدرسه اش رو جمع نکرده کتابهای امروزش رو که جمع میکنم خواب و بیدار دست رویا رو میکشم و میفرستمش توی دستشویی و قبل از بیرون رفتن ابی به صورتش میپاشم و اگه اینکار و نمیکردم قطع به یقین همون تو دستشویی میخوابید این تنبله خاله ...
دوباره به سمت آشپزخونه میرم با ترس و استرس لیوان چاییه تموم شده ی آرش رو دوباره پر میکنم که صدای منحوسش آکو میشه تو گوشی که دلش نمیخواست صدایی ازش رو به یاد بیاره
-نمیخوام زندونی ات کنم تو خونه و بگم حق نداری پات رو از در بیرون بذاری اتفاقا میخوام بهت میدون بدم که دست از پا خطا کنی و من با خیال راحت سرتو ببرم بذارم بغله جوب شرکتتو میری دانشگاهتم میری اما بدون حواسم همیشه و همه جا بهت هست فکر یه لحظه پیچوندن من رو از سرت بیرون کن که بدجوری قاطی میکنم برات امروز هم خونه رو کاملا تمیز و مرتب ازت میخوام اصلا هم برام مهم نیست که وقت نداری و نمیتونی ببینم خواسته رو پیش نبردی جور دیگه ای باهات تصفیه حساب میکنم به همون روش بابات و داداشات پس تا وقتی آرومم و دارم باهات کنار میام آروم باش و حرف شنو چون تا وقتی میتونم انتقامم رو ذره ذره و با نیش و کنایه بگیرم دست به اعمال خشونت آمیز نمیزنم
پوزخندی رو لب میشونه و ادامه میده :اساسا با روش های روحی روانی بیشتر موافقم تا جسمی و جنسی چون بالاخره زخم اینا خوب میشه اما میدونم که زخمی که به روح زده میشه حالا حالا ها درست بشونیست
این حرفش حتی به مزاج خودش هم خوش نمیاد که عصبانی میشه و لیوان چایی اش رو با شتاب به سمت من پرت میکنه و ضربه ی لیوان به استخوان بازوم عجیب درد آوره فریادش لرز میندازه تنمو و چونم مشت میشه و نگاهم رو به نگاه خودش میدوزه و میگه :زخمی که خواهرتم به من زد روحی بود .....اون آروزی کثافت روانِ من رو به بازی گرفت
اشک که تو چشمام جمع میشه با نفرت میغره :بهونه دستم نده شراره هرچی که گفتم سرتو میندازی پایین میگی چشم هیچ دلم نمیخواد دستم رو به خون کثیفت الوده کنم هیچ خوشم نمیاد از زندگی با تویی که رگ و پیت بر میگرده به اون خانواده ی لجن اما عذاب دادنت شیرینه انتقام گرفتن و نابودیتون حکم دیازپام داره برای این اعصابی که این روزا بدجور خط خطیه
واکنشی که نمیبینه فشار دستای مشت شده اش رو ی چونه ی خرد و خاکشیرم رو بیشتر میکنه و داد میزنه :فهمیدی؟؟؟؟؟؟؟؟
و من سرم رو با ترس تکون میدم و اخ که یادم رفته بود دیشب تذکر داد این حیوون رو به روم که رفیق من نیست و من باید ادم وار باهاش حرف بزنم ...
با شتاب که پرت میشم گوشه ای از اشپزخونه و قدمای محکم آرش به سمتم خدایا منم که دارم میلرزم از ترس این مرد یا زمینتم ترسیده که لرزه افتاده تو جونش ؟
لگد پر زورش که میخوره به قفسه ی سینه ام دلم میخواد از درد فریاد بکشم و فریاد کمه واسه این درد و شاید باید زوزه کشید ؟
دوباره که پاش بالا میره با ترس و اشکای سر ریز شده ام مینالم :بله بله فهمیدم
romangram.com | @romangram_com