#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_81

-آبدیس اسمیه که مامانم برام انتخاب کرد

-من پرسیدم کی برات انتخاب کرد گفتم چرا شراره صدات میزنن ؟

و من بغض میکنم و بغض میکنم و این گلو پاره نشد از اینهمه بغض ؟

-به خاطر اینکه بابا میگفت با به دنیا اومدنم زندگی اش به آتیش کشیده شد

پوزخندی میزنه و سکوت پیشه میگیره و آخر سر زهرش رو ریخت این مرد و از این به بعد همینه و هر روز نیش میزنه به قلب پینه بسته ی من ...

به خونه که میرسیم بر میگردم و رویا رو میبینم که خواب هفت پادشاه رو داره میبینه با ترس رو به آرش میگم:میشه رویا رو بغل بگیری بیچاره خیلی خسته است میترسم اگه بیدار بشه بد خواب بشه

بی هیچ حرفی با اخم در عقب رو باز میکنه و رویا رو بغل میگیره و بعد از قفل کردن ماشین به سمت خونه را می افتیم .رویا که تو اتاقش قرار میگیره من هم قصد رفتن به اتاقش میکنم که دستم کشیده میشه و میبینم چهره ی آرش رو که برق شیطانیه نگاهش قلبم رو از تپش وا میداره و خدایا من از این مرد میترسم بیشتر از آرمینی که به هر بهونه ای تن و بدنم و کبود میکرد بیشتر از انباریه ته باغ که بابا بی دلیل و با دلیل منو توش زندانی میکرد .من از این مرد میترسم .

آرش با همون قیافه ی ترسناکش میگه :جایی تشریف میبردی ؟

لکنت میفته به جونه زبونی که از ترسه مرده رو به روش مثل فولاده آب دیده سنگین شده :م..میخ...میخواستم ...برم ...پی...پیش ...رویا

ابرو بالا میندازه و با تمسخر میگه :اِ چه جالب اما مثل اینکه یادت رفته دیگه به عنوان خاله ی رویا اینجا نیستی

صورتش رو به من نزدیک میکنه و میگه :به عنوان زنِ من پات رو تو خونه ی من گذاشتی به عنوان یه وسیله برای انتقام گرفتن از خانواده ی کثیفت برای اینکه زجر بکشی نه اینکه با خواهر زاده ات خوش و خرم باشی به عنوان زنه من یه وظایفی داری متوجهی که چی میگم ؟

ترس میشینه کنج نگاهم و من فکر اینجاش رو نکرده بودم وقتی ترسه نشسته تو نگاهم رو میبینه پوزخندی پیروزمندانه کنج لبش میشونه و دستم رو میکشه به سمت اتاقش و وقتی ممانعت من رو میبینه با خشم به سمتم بر میگرده و ثانیه ای بعد منم که عین یک توپ گوشه ای از سالن پرت شدم و صورتم میسوزه و این مرد عجیب دستش سنگینه از یقیه ی مانتوام میگره و من رو کشون کشون به سمت اتاقش میبره و من ضعف میکنم و قلبم درد میگیره از اینهمه عجز و ناتوانی ....

درد دارم و من 19 سالمه و حقم این نیست

romangram.com | @romangram_com