#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_75

و من میشکنم و میشکنم و خرده شیشه شکستن نداره و کاش این ملت اینو بفهمن .

جلوی در بیمارستان ترمز میکنه اما قبل از اینکه دره ماشین رو باز کنم قفل مرکزی رو میزنه نیم خیز میشه طرفم خودم رو عقب میکشم و با ترس نگاه میکنم به چشمهایی که حس مرگ میده بهم

آرش با غیز و دندونایی بهم فشرده از خشم میگه :رویا به تو نیاز داره با اینکه برام سخته وجود آدمی مثل تو رو تحمل کنم اما به خاطر اون دختری که روی تخت افتاده و ورد زبونش خاله شری جونشه مجبورم تحملت کنم اما فکر نکن اجازه ی دیدن رویا رو داری اینکه هر موقع دلت خواست بیای بهش سر بزنی و از تنهایی درش بیاری میخوای ببینیش باید باهام ازدواج کنی زنی که رویا به عنوان مادرش قبول داره باید زیر چتر خودم باشه تا عین اون نامادری که بالا سرش بود خائن و کثیف نباشه میخوای قبول کن میخوای هم نکن حتی رویا هم برام مهم نیست میخواد بمیره میخواد خوب بشه به من هیچ ربطی نداره میدونی اونقدر شبیه آرزو هست که از اون هم متنفر باشم

انگشتش رو به علامت تهدید برام تکون میده و میگه :فقط تا وقتی که از بیمارستان بیایم بیرون فرصت جواب دادن داری وگرنه باد به گوشم برسونه از دو کیلومتری رویا رد شدی زندگی ات رو جهنم تر از چیزی که الان هست میکنم

از ذهنم میگذره مگه جهنمی تر از این زندگی ممکن هست ؟

قفل در رو که میزنه بی جون و ناتوان پیداه میشم و راه میفتم به سمت بیمارستانی که توی یکی از اتاقا و تختاش تن دختری رو در بر گرفته که تمام زندگی منه و پدرش تهدید میکنه من رو که اگه درخواستش رو قبول نکنم و تن به اسارت زندانبانی مثل خودش ندم زندگی ام رو ازم میگیره و میدونم که قبول خواسته اش قبوله کشته شدن روح و تباهیه باقی مونده ی زندگیمه و من نمیدونم دست کشیدن از کدوم یکی برام آسون تره از دست دادن دختری که از 8 سالگی خودم بزرگش کردم و شد عروسکی که تمام عمر خواسته ام و بابام برام نخرید یا از دست دادن زندگی ای که بعد از 19 سال حتی یک روز هم ازش بهره نبردم

وارد اتاق که میشم و میبینم تن رویایی رو که ضعیف و لاغر شده عین یه تیکه چوبه خشک روی تخت افتاده قلبم درد میگیره و من بدون این دختر نفس کشیدنم هم از یادم میره و چطور میخوام رد کنم پیشنهادی رو که میدونم از سر شعله های انتقامیه که آرش میخواد از خانواده ی من بگیره و یعنی تا الان نفهمیده که من کوچک ترین ارزشی برای اونا ندارم ؟

رویا که منو میبینه به زور از تخت بلند میشه و تن تب کرده اش رو تو آغوشم میندازه و من محتاجه گرمای تنشم .های های گریه کردناش اشکهای من رو هم در میاره و من بی رویا میمیرم و رویا هم همینطور

از دست گریه های ما پرستار شاکی میشه و من رو بیرون میکنه و آرامبخشی به آروم جونم تزریق میکنه و رویا رو به رویا دیدن وا میداره و گاهی و فقط گاهی من هم رویا میخوام بی توجه به رویاهای خودم برای اینده

سوار ماشین که میشیم آرش بی تفاوت میگه وقتت رو به اتمامه

با بغض مینالم :آرش میدونم که آرزو بهت بد کرده اما اینا که تقصیر من نیست هست ؟چرا داری انتقامت رو از من میگیری خودت میدونی که من برای اونا هیچ اهمیتی ندارم

با پوزخندی به لب میگه :قدم به قدم به اوناهم میرسم نمیذارم آب خوش از گلوتون پایین بره

وقتی جوابی جز اشکه روی گونه ام نمیگیره عصبی میگه :چی شد ؟رویا رو میخوای یا نه ؟

romangram.com | @romangram_com