#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_73

توی آشپزخونه ی شرکت بودم و در حال صرف یه چای داغ که از سردی وجودم کم بشه و کم کم احساس میکنم قلبم یخ میزنه و من توان انجام هیچ کاری رو ندارم و فقط منجمد شدنش رو به نظاره نشستم

با انگشتم حول محور لیوان رو طی میکنم که زهرا میاد توی آشپزخونه و میگه :شراره بیا بیرون یه اقایی باهات کار داره

امیده که تو دلم تابیده میشه و یعنی ممکنه اون مثلا خانواده دنبالم اومده باشن و هر چی نباشه من از پوست و گوشت و استخون خودشون بودم بیرون که میرم حمید رو میبینم که رو به روی آرش ایستاده ،دو مرد چنان همدیگه رو نگاه میکردن که هر کی نمیدونست فکر میکرد دو تا دشمن قسم خورده بودند که سالیان ساله با هم دعوا دارند .

جلو تر میرم و با هر قدمم پرتو های امید از قلبم فرار میکنن و دوباره من غرقه تو تاریکی رها میشم توی دنیای وهم و کابوس های تنهاییم

آرش که منو میبینه اخم به پیشونی میکشه و این مرد از من متنفره بدون اینکه حتی به زبون بیاره .

سلام که میکنم حمید با مهربونی و بزرگواری جوابم رو میده و آرش فقط دستور میده که جمع کن بریم و من چشم گشاد میکنم و چشمهای حمید هم گشاد میشه

حمید :ببخشید کجا ؟

آرش :باید به تو جواب پس بدم ؟

حمید :معلومه که باید جواب پس بدی این وقت روز اومدی تو شرکتم و رو به کارمندم میگی جمع کن بریم و اونوقت من نباید اطلاع داشته باشم که تو چیکاره ای و برای چی شراره باید با تو بیاد ؟

آرش رگ گردن بیرون میده و صورت خون میکنه و با خشم میغره :به خاطر اینکه شراره خاله ی دختر منه و دختر من توی تخت بیمارستان افتاده و خاله خاله میکنه الان متوجه شدی یا باید برات گواهی پزشکی بیارم

حرف رویا که پیش میاد زانو هام سست میشه و دختره من رو تخت بیمارستانه ؟

زمین که میخورم حمید با نگرانی به سمتم خم میشه اما آرش اخم غلیظ تر میکنه و عصبانی میگه :به جای غش و ضعف کردن میتونی زودتر وسایلتو جمع کنی تا بریم

حمید اخم میکنه و چشم غره میره به مردی که فقط و فقط به خاطر دخترش سراغ من اومده و کسی چه میدونه که ارزشمند تر از جونم رویایی بود که دختر آرش نامی بود که از من متنفر و بیزار بود ؟

romangram.com | @romangram_com