#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_72
بعد از مدتها مرخصی بالاخره پام رو به شرکتی باز میکنم که کلی خاطرات خوب دارم از خودش و ادماش و کم پیدا می شدن آدم هایی که خوب باشن و خوبی کنن به حال دختر بچه ای که یتیم بود اما باباش زنده بود ....
آقا حمید که منو میبینه با احترام نزدیک میشه و شروع به احوال پرسی میکنه و این پسرخاله ی شمیم برادر تر از دوتا برادرمه و من دوستش دارم با تمام برادرانه های خالصانه اش .
نصیحت میکنه و میون نصیحت هاش توبیخ های مهربانانه اش هم گاهی حس میشه و گله میکنه از کبودی و گودی زیر چشمهام و به قول خودش در عجبه که با اینحالم چطوری سرپام و تصمیم به کار کردن و سر و کله زدن با اون همه اعداد و ارقام دارم و این اقا پسرِ دل نگران حال دیروز و دیروزهای من رو ندیده و اینطوری دلنگرانی خرج بدن ضعیف و نحیف شده ام میکنه .
ظهر که میشه به بهونه ای که شیره هاش هنوز به سرم چسبیده مرخصی ساعتی میگیرم برای ملاقات دختری که مطئمنم اگه بچه ی خودم بود به این اندازه دوستش نداشتم ،میرم دم مدرسه ی رویایی که دیدارش رویای شیرین دیشبم بود و دلیل بر بهبوده حالم و حتی فکر به دیدن دوباره ی دردونه قند تو دلم آب میکنه و چقدر دلتنگشم و شاید تنها فرد باقی مونده تو زندگی ای نکبت بارم دلتنگ من باشه
دم مدرسه که میرسم میبینم فرشته ی بزرگ تر شده از خودم رو که خلاصه میکنه تمام مقیاس های شادی دنیا رو توی لبخند شاد و مهربونش با جیغی بلندی که خلاصه میشه به شری جون گفتنش و بعدش پرتاب اون حجم تنی که روزی خودم گهواره اش رو با تمام هشت سالگی ام بغل میگرفتم پرت میشه سمت بدن بی جون و توان منو به ثانیه نمیکشه که بیرون کشیده میشه رویای رویاهای من از آغوشی که با جون و دل باز کردم و مردی قد علم میکنه برای من مفلوک و سهم من از آشنایی باهاش میشه اون حجم پر نفرت نگاهش که تازیانه میکشه به روح و وجود منه بی کس و کار .
استرس رو با جریان خونم حس میکنم و من از این حسی که لرزه به زانو هام میندازه بیزارم و به کی بگم که من همه ی عمر از همه ترسیدم و از آرش بیشتر از همه میترسم و این مرد پتانسیل اینو داره که به خاطر کار آرزو حیوونِ دست آموز امید خان رو به نابودی بکشونه
دستور میده و ناچار به اجرا میشم منی که ترسیدم یک عمر و هنوز یاد نگرفتم که نباید بترسم و برای من مرگ بهتر از هر چیز بود و مگه خدا لطفی بالاتر از این برای منه تنها تر از تنها های این دنیا داشت ؟
افکاری که توی ذهنم جولون دادن کار خودشون رو کردن و ترس رو بیرون کردن از زانوهای لرزانی که حتی با وجود اینکه سنگینی وزنم رو تحمل نمیکردن میلرزیدن و لرزششون حس بدی رو القا میکرد برای قلبی که نا آرومی میکرد به خاطر آرشی که با سرعت توی خیابون ها ویراژ میداد و لایی میکشید و خدا به خیر بگذرونه امروزو .....
دم خونه ی نسرین خانم اینا ترمز میکنه و رویا رو بیرون میفرسته و این مرد منو به خاطر خواهر خود خواه و همیشه دوست داشتنی اما خائنم میکشه و من همیشه چوب کار نکرده رو خوردم و اینبار نوبت آرش بود که عقده های خالی نکرده اش رو خالی کنه و من کیسه بکس بودم انگار .
به خونه اش که میرسیم بالا میریم و میرسیم به خونه ای که اندازه ی خونه ی خودمون توش کار کردم توی درگاه در ایستادم و مرور میکنم خاطرات خدمتکاری هام رو برای خواهر بزرگتر که کیفم کشیده میشه و من هم همراهش کشیده میشم و کشیده شدنم مساوی میشه با برخورد سختم با سرامیک های کف خونه و دردی که تو استخونام میپیچه
سراغ اون ناخانواده ها رو که میگیره پوزخند میزنم و جوابی رو میدم که خودم منتظر پاسخگویی بهش بودم اما جوابم میشه یه تو دهنیه سفت و سخت از آرشی که تمام این سالها فقط بی تفاوت بود و سرد و خدایا چرا درد که توی لبام پیچیده بیشتر از تموم اون کتکاییه که خوردم و من عادت کرده بودم به آزار های خانواده ام و از آرش انتظار نداشتم و خوب جوابمو پس داد .از خونه اش پرتم میکنه بیرون و میگه دیگه طرف رویا نیام و من انگار چاره ای جز اطاعت ندارم و من حتی رویامو هم از دست دادم و دیگه به چه امیدی زنده ام ؟
چند روزی میگذره و من فقط عین یه ربات کار میکنم و به زور خاله چند قاشق غذا میخورم و میخوابم و زندگی من خلاصه شده تو همین و خوشی به من نیومده و من دیگه هیچ کس رو ندارم .
romangram.com | @romangram_com