#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_71
بعد از گذر روزهای متوالی همچنان من مریض و رنجور توی رختخوابم افتادم که نرم نرمک کاسه ی صبر شمیم سرازیر میشه و گداخته های خشمش دلمو بیشتر از پیش میسوزنه ...میدونم که شمیم و خانواده اش هم از دست یه دختر که خانواده اش رهاش کردن و وظیفه ی تر و خشک کردنش افتاده گردن اونا به فقان اومدن ..اما اینقدر آدمای پاک و مهربونی اند که لحظه ای هم سربار بودنم رو به روم نیاوردن و حالا شمیم هم به گفته ی خودش نه به خاطر سربار بودنم بلکه به خاطر مریض بودنم نیش و کنایه نصیبم میکنه و اندکی بعد صدا بالا میبره و میگه اونچیزی رو که یه هفته است مدام تو گوشم میخونه اینکه لیاقت نداشتن اینکه بهتر که رفتن ...آره بهتر که رفتن و من دیگه خونه ای برای موندن ندارم ...بهتر که رفتن و من همون دو سه تا آدم آشنایی رو هم که داشتم از دست دادم ...بهتر که رفتن و من دیگه حتی از اسمشون هم به عنوان پشتیبان نمیتونم استفاده کنم ...بهتر که رفتن و من دیگه نه سرپناهی دارم و نه پشتبانی که دلم قرص به بودنش باشه ..بهتر که رفتن و حالا هر بی سرو پایی میتونه هرچی که خواست در مورد من فکر کنه و به زبون بیاره ....
آروم که نمیشم هیچ تازه بدتر هم میشم و لرز وجودم رو میگیره شمیم که این حالتم رو میبینه به گریه میفته و تو آغوش میکشه تن ویبره رفتم رو و معذرت خواهی میکنه و سعی در آروم کردنم داره وقتی میبینه آرامش با من غریبه است مامانش رو صدا میزنه و بعد از ورود مادرش با ناراحتی از اتاق بیرون میره ....
خاله در حالی که آرامبخشی رو به سرم وصل تو دستم تزریق میکرد رو به من با لحن آروم و ملایمی گفت :شراره جان با عذاب دادن خودت راه به جایی نمیبری بهتره زودتر خوب شی تو هم مثل شمیم ام دختر خودمی تا ابد هم جات تو خونه ی خودمه و عین دوتا چشمام مواظبتم نمیتونی با همین رویه پیش بری تا کی میخوای تو تب بسوزی و خودتو اذیت کنی بلند شو دختر یه حرکتی بکن خورشید خدا که خاموش نشده زمین که به آسمون نرسیده که تو اینطوری داری خودتو اذیت میکنی یادت رفته یه خواهر زاده داری که سفت و سخت دوست داره شاید همونقدر که تو دلتنگشی دلتنگت باشه پاشو برو بهش سر بزن از تنهایی در بیا
و من پوزخندی تلخ به لب میشونم و دیدن دوباره رویا رو توی قبرستون قلبم خاک میکنم و با کاری که آرزو کرد من چطور روم میشه که به رویا سر بزنم و چشم تو چشم مرد زخم خورده ای بشم که میدونم عاشقانه همسرش رو دوست داشت ..
چشمام نرم نرمک روی هم میفته و دستای خواب رو احساس میکنم که با لطافت دستهای روح من رو در بر گرفته و باز میخواد با خودش به سفر های دور و درازش ببره قبل از اینکه دستای خواب کاملا در بر بگیردم زمزمه ی خاله رو میشنوم که میگه :نیازی به انتقام نیست ،فقط منتظر بمان .....
انها که آزارت میدهند
سرانجام به خود آسیب میزنند
و اگر بخت مدد کند
خداوند اجازه میدهد تا تماشاگرشان باشی
تصمیمم رو گرفتم توی زندگی من همیشه سیاهی بوده که پیش رو بوده درست مثل کلاویه های پیانو
تو پیانو هم سیاهی روی سفیدیه ،جلوتر از سفیدیه ،بالا تر از سفیدیه
به خاطر همینم من کاملا به این نتیجه رسیدم که بالاتر از سیاهی که رنگی نیست پس تن میزنم به سیاهی ای که توی تمام عمرم زندگی ام رو در بر گرفته بود و من خودم رو به نفهمی میزدم و فکر میکردم که نقطه ی سفیدی هم توی زندگی ام پیدا میشه و بالاخره منه 19 ساله یاد گرفتم که دست از رویاهای پوچ و واهی ام دست بر دارم .
صبح آنچنان تغییری توی احوالاتم رخ داده که شمیم و خاله انگشت به دهن میمونن از این تغییر ناگهانی و من فقط به امید دیدن رویاست که دوباره سرپا شدم بعد از اینهمه سال میخوام خودم باشم و خودم لذت ببرم از تک تک دقایقی که توی بچگی هام از بهره بردن ازشون بی نصیب مونده بودم .کیف کنم از دنیایی که هم سن و سالهای من با خوشگذرونی هاشون نهایت استفاده رو ازش میکنن و من نه شاخ دارم و نه دم از اول هم نداشتم تنها تفاوتم با بقیه ی مردم این بود که من خانواده ای داشتم که خانواده نبود و این روزها حتی نوشتن لغوی خانواده توی ذهنم برام سخت بود و غیر ممکن و این خانواده با من چه کرد و پس خدا کجا بود ....
romangram.com | @romangram_com