#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_70


اونموقع هایی که حیاط خونه غرقه در صدای خنده ی بلند و سرخوش آرزو که با اسکیت صورتی سفید خوشرنگش اسکیت سواری میکنه و با هر عدم تعادلش و زمین خوردنش لبخند به لب باباش میاد و باباش غرق سمفونی زیبای خنده ی آرزو و من گوش سپردم به ملودی قلبم که حسرت انگیز شروع به نواختن کرده و امید خان تا حالا یک بار هم به من لبخند نزده و مثل آرزو با عشق خیره ام نشده چه برسه به خرید اسکیت و دوچرخه

همونموقع هایی که با آرمان پایین میرفتیم تا خرید های خونه رو بالا بیاریم و هنگام پایین اومدن از پله ها خودم رو از پله ها پرت میکنم تا فقط از پشت داداش بزرگم رو به آغوش بکشم و حس کنم اون پشتوانه ای رو که همیشه پشت و پناهه آرزو بوده فقط برای یک بار هم شده طعم آغوش یه عضو از اعضای خانواده ام رو بچشم هر دو پام رو با هم از پله ها بر میدارم و میفتم و آرمان خودش رو عقب میکشه و پای من پیچ خورده دو سه پله پایین پرت میشم و سرم به لبه ی پله گیر میکنه و من چیزی حس نمیکنم به جز یه سوزش عمیق و دردی شدید که پرده ای سیاه جلوی چشمهام میندازه پرده که نرم نرمک کنار کشیده میشه میبینم آرمانی رو که رو به روم وایستاده و با چشمهایی خشمگین نگاهم میکنه سوزشی به جز مچ پاهام و سرم توی صورتم میپیچه و من دلم آتیش میگیره از سیلی ناحقی که میخورم و قصد منِ بچه ی 10 ساله فقط بغل کردن داداشم بود ...

دمای بدنم با فکر کردن به خاطرات تلخ گذشته هر لحظه بالاتر میره خاطراتی که نمیخوام بهشون فکر کنم اما مثل عنکبوتی که با سرعت بالا تار میتنه خاطرات تلخ و زجر آور دوران کودکی ام رو جلوی چشمهام به هم میبافه و من توانایی پاره کردن و عبور از این تار عنکبوت های وحشت آور رو ندارم ....

به یاد میارم پای گوش ایستادنهایی که قلب و روانم را بازیچه ی دست خانواده نماهایی کرده بود که پیوند زدن دوباره اش کاری غیر ممکن بود ...

زمانی که خانواده ی دوستانم با دیدن وضعیت بد و رقت انگیز شراره پا جلو می نهادند تا شراره را به فرزند خواندگی قبول کنند و پدرش قبول نمیکرد و شراره ی کوچک و مفلوک شاد و مسرور از علاقه ی پنهانی پدر که با تمام بدی هایش هنوز هم شراره ی بیچاره را دوست دارد زندگی میکرد یکی از همان روزهای مثل همیشه سخت صدای آرمین میامد که رو به امید خان بزرگ در سالن پذیرایی مشغول گفت و گو بودند آرمین پیشنهاد میداد که شراره را به خانواده ای بسپارند یا رهایش کنند تا از شرش در امان باشند و آخر این دختر بچه چه شری به شما رسانده که روح خودش نیز در بی خبری سیر میکند ؟

صدای پدرش خرده شیشه های روحش را بیشتر میشکند تصور اینکه پدرت فقط برای عذاب دادنت تو را پیش خود نگه دارد به اندازه ی کافی عذاب آور هست دیگر نیازی به شکنجه ها و زخم زبان ها ی هر روزه نیست ....

معده اش تیر شدیدی میکشد و بالاخره آرمین به آرزوی خود رسید و شر شراره را از زندگی اش کند و من خوشحالم که خانواده ام از دست من در امان اند ....

جایی رو برای رفتن ندارم به جز خانه ی دوست قدیمی شمیم ....

تکه خرده های غرورم را بر میدارم و بی غیرتی خانواده ام را در شیپور میان مردمان ناشنوای این شهر فریاد میزنم و هیچ کس نمیفهمد من چه دردی دارم ....

یک هفته ای میگذره که توی بستر بیماری افتادم و تب عصبی ام قطع نمیشه و شمیم بیچاره از دست هذیون گویی های من در امان نیست حالم بهتر میشه اما با یاد آوری بی ارزش بودنم برای تنها دارایی هام دوباره بیمار و بیمار تر میشم و کاش خدا جون دختری رو که از دار دنیا نه پناهی داره و نه سرپناهی بگیره ....

سرفه میکنم و سوپ به خوردم میدن دریغ از اینکه سرفه هام صدای خرده شیشه میده چون دلم شکسته

اگر دوایی برای دل شکسته دارید چند قطره توی سوپ بریزید و به خوردم بدید ...مرهمی هم نداشتید دارویی برای فراموشی تمام 19 سال عمرم ...من فقط میخوام فکر نکنم ...به یاد نیاورم خانواده ای رو که من ارزشم براشون از وسایل خونشون کمتر بود ....


romangram.com | @romangram_com