#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_69
مهم نیست هر تسلی ای که به قلبت بدی وقتی روحت کبود شد وقتی خونش نشست کرد تو مردی ...
این روزها حال و هوای خونه فرق میکنه جنب و جوش مثل کک افتاده تو جون اعضای این خانواده و همش دارن بپر بپر میکنن و از اینطرف به اون طرف میپرن ...درست مثل شور و هیجان خونه تکونی های دم عید ...خونه تکونی هایی که همیشه مسئولیتش به عهده ی من بود و چه سخت بود تمیز کردن کل این خونه به این بزرگی اون هم یه تنه
نه یه تن قوی و مردونه یه تن کوچیک و دخترونه ی ضعیف که وقتی به امتحان فرداش فکر میکنه ته معده اش تیر میکشید ...
حالا مصداق من شده بود اونموقعی ای که نه درد معده ی من مهم بود و نه جنب و جوش های جانکاه من و نه حتی امتحان فردام ،خوب بی تفاوتی یاد دادن این خانواده به من و من کاملا بی تفاوتم به این جنب و جوش های عجیب و غریبانه ی اینا ....
یه روز که از شرکت بر میگشتم بالاخره دلیل تمام این تحرکات غیر طبیعی رو کشف میکنم و خودم میمونم و یه دل تنهایی که حتی با وجود اون خانواده هم تنها بود اما با همه ی بدی هاشون بازم حس پشتوانه داشتن داشت و حالا که هیچ کس رو نداره چیکار کنه ؟
شانس خوبش امروز کلید رو جا گذاشته تو خونه و باید زنگ بزنه و حداقل یه پس حرفهای رنگین کمونی ارمین رو به جون بخره تا وارد بشه و بتونه تن خسته اش رو به رختخواب برسونه و چرا امروز اینقدر خسته است ؟
زنگ رو که میزنه با شنیدن صدای مرد غریبه ای ابرو بالا میندازه و با لحن مرددی میپرسه :ببخشید آقا شما ؟
مرد بلند میخنده و میگه :دختر جون تو زنگ خونه ی من رو زدی اونوقت میپرسی من کیم ؟
بازهم ته معده اش تیر میکشه و میدونه خبر خوبی تو راه نیست و شاید این هاله ی سیاه رنگ پیش روی چشمهاش همون کابوس تاریک تنهایی ای که همیشه تو خوابهاش اذیتش میکرد و چرا تو بیداری مقابل چشمهاش ظاهر شده با صدایی که به خاطر ترشح سریع و غیر قابل کنترل اسید معده اش و سوزش غیر قابل تحمل اش تبدیل به ناله شده میگه :میشه یه لحظه بیاین دم در ؟
مرد مکثی میکنه و بعد صدای گذاشتن آیفون اندکی بعد در باز میشه و مردی میانسال با رکابی و شلوارک دم در حاضر میشه و من حالم بهم میخوره از این همه بی حیایی ....
با سری پایین افکنده فقط سراغ خانواده ام رو میگیرم و میشنوم تلخ ترین جوابی رو که توی دنیا میشه به سوالی داد .....پتک میشه و کوبیده میشه تو سرم ....که خانواده ام بی اطلاع من خونه و زندگی رو فروختن و الفرار به سمت خارج ....سنگ میشه و میشکنه قلب شیشه ایه ترک ترک خوردمو ....صدای ریختن تیکه های قلبم و نوای غم انگیزشون معده ام رو بیشتر میسوزونه و من حالا بدون هیچ آشیونه ای چیکار کنم ؟
مرد که فهمید قضیه چیه و من بسی مهم و ارزشمندم برای خانواده ی گرام لبخند کریه به لب میشونه و پیشنهاد شرم اور میده در ازای زندگی تو خونه ای که من هم به عنوان بچه ی امید خان سهمی ازش داشتم و اونا اینقدر راحت سقف بالای سر منو برداشتن تا چتری بشه برای آرزویی که به خاطر بارون خطاهای خودش خیس نشه و سرمانخوره و حالا من نه سقفی دارم و نه چتری .....
بی چتری و بی خانمانی درد بدیه و من میمونم و راهی که بر میگردم و از خونه ای که با تمام خاطرات تلخش خونم بود خداحافظی میکنم و معده ام خیلی میسوزه ....تنم داغ شده و من حالم بده ...درست مثل اون روزایی که از فرط ناراحتی بغض میکردم و این بغض می شد یه تب عصبی و گلو درد شدید یه معده درد شدید و من باز هم مواخذه می شدم از طرف همون خانواده ای که دلیل بیماریم بودن ..
romangram.com | @romangram_com