#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_68
*مرا دوباره شکستید یادتان باشد که
انتقام بگیرم اگر زمان باشد
مرا به جرم عاشقی
به خاک افکندید
که آسمان شما باز آسمان باشد
در این زمانه آدم به مرگ محکوم است
اگر که صاحب یک قلب مهربان باشد *
*شراره*
بعد از اون اتفاق شوم و ابروریزی ای که آرزو مسببش بود انگار که تو خونه ی ما بمبی ترکونده باشن که هنوز خودمون هم نتونیم خسارات وارده رو براورد کنیم آرزو که فقط گریه میکرد و دست به دامن هممون میشد که کمکش کنیم و نذاریم آرش بلایی سرش بیاره ارمان و آرمین که اینقدر سردرگم شده بودن که انگار آرزویی رو نمیدیدن و بابا وضعیتش از همه بدتر بود از طرفی از کاری که ارزو کرده بود ناراحت بود و معلوم بود خیلی عصبانیه و بدجور دلگیر از دختر عزیز کرده اش از طرفی هم داماد همه چیز تمومه اش دختر لای پر قو بزرگ شده اش رو تهدید به مرگ کرده بود و اون آرشی که من دیدم تا ته قضیه رو میرفت و هیچ سدی توانایی مقابله با اون سیل خروشانی که تو راه بود رو نداشت همه تو هول و ولا بودن و مثل همیشه من فراموش شده زیر هاله ای از رنگ خاکستری میون زندگی اشون محو شده بودم و هیچ کس متوجه ام نبود تنها دلخوشیم رفتن به شرکت بود و کار کردنی که منو از دنیای واقعی و درداش جدا میکرد کار کردن رو دوست دارم درست مثل خوابیدنی که روح از بدنت جدا میشه و سفر میکنه به دور دست ها به پستی و بلندی های خیالی که شاید هیچ وقت بهش نرسی
وقتی کار میکردم تمام ذهنم رو میسپردم به اعداد و ارقام رو به روم و محو میشدم بین ریاضیات ،گم می شدم بین ضرب و تقسیم و انتگرال و کی گفته که کار کردن خسته کننده است ؟
این روزا که میام سبک تر از همیشه ام ...روحم تازه است و هیچ آلاینده ای تو این چند روز آلوده اش نکرده ...دیگه کسی حوصله ی اینو نداشت که به من تیکه بندازه و درشت بارم کنه و این نقطه قوت این روزهای من بود ....نمیگم از نابودی زندگی آرزو خوشحالم اما دروغ هم نمیگم و وانمود نمیکنم که ناراحتم آرزو خنثی ترین فرد زندگی من بود شاید گاهی اوقات با حرفاش به قلبم نیش میزد و دندونهای تیزش رو فرو میکرد تو گوشت تنم و با حرفهاش روح و روانم رو میدرید اما ازار هایی که توسط بابا و مخصوصا ارمین شدم رنگ و بوی دیگه ای داشت رنگ و بوی نفرت ...آرمان و ارزو فقط پی خودشیرینی و عزیز کردن خودشون پیش بابا بودن ...زیاد تحقیر نمیکردن ....همه اش کتک نمیزدن ....کتک زدن مگه فقط کبودی جسم و تنه ؟
کتک زدن همون خرد کردنه روحیه که من هر بار سعی کردم با پماد خواب و کار و کار تسکینش بدم اما با ضربه های سنگین شلاق حرفهاشون روحم رو زخمی تر کردن ..روانم رو کبود کردن درست مثل رنگ مرده ای که از فرط نرسیدن اکسیژن به شش هاش صورتش کبود میشه و بعد میمیره ...درست مثل جسدی که خون تو بدنش پمپاز نمیشه و همونجایی که هست میمونه و نشت میکنه و رنگ بدن رو تغییر میده
romangram.com | @romangram_com