#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_66


دو روزه که به خاطر سکته ی ناقصی که زدم تو بیمارستانم و همچنان دارم حرص میخورم و من فقط33 سالمه و سکته میکنم از ناتوانی برای انتقام گرفتن از زنی که سالهاست سرم رو شیره مالیده همه سعی میکنن آرومم کن و حتی آرمینا با تمام آرمینا بودنش دلداریم میده و میگه شیرینی که عشقش را از فرهاد بگیرد و دینارهایش را از خسرو ارزش تیشه زدن نداره ...

و بد تو صورتم میکوبه این حقیقت رو که من برای آرزو فقط یه کیف پول بودم و بس ...

میخواد آرومم کنه که فکر انتقام از سرم بیفته و من هر لحظه با یاد آوری حماقت هام بیشتر آتیش میگیرم ...

یه هفته ای میگذره و مدرسه ها باز شده و من فعلا دست از انتقام گرفتن شستم و چسبیدم به رویایی که نمیخوام مثل آرزو بشه تمام کلاساش رو کنسل کردم و خودم میبرمش مدرسه و میارمش این روزا رویا عجیب شده هر بار که داد و بیداد میکنم مثل بید میلرزه دلتنگ شراره است اما جرائت حرف زدن نداره چون یه بار که اسمش رو آورد تو صورتش کوبیدم و انداختمش تو انباری و آخر سر وقتی از شرکت برگشتم درش آوردم مامان کلی ناراحت زندگی ما بود اما کاری از دستش بر نمیومد دلش برای پسر و نوه اش میسوخت اما نمیدونست باید چیکار کنه احوال بد من رو میدید اما کاری از دستش بر نمیومد

حال و احوال بد رویا به گوش مامانم رسید و روزی که اومده بودن خونه ی ما و منو دعوت به صبر و بخشید و گذشتن از آرزو و دوباره داد من بلند شد و لرزه افتاد تو جون رویا و سد مقاومت من شکست و مامان و بابا وقت روان پزشکی گرفتند و جواب شد دختر حساسی که بیش از حد حساسه و سر کوچک ترین مسائل میشکنه دختری که با صدای داد باباش لرزه میفته به جونش و با دعوای باباش رعشه میفته تو تنش و من چیکار کنم با دختری که مادرش آرزوهه و الان خوراکش چهارتا قرص اعصاب ...

ظهر شده و باید از شرکت بزنم بیرون تا رویا رو از مدرسه بردارم سریع السیر کتم رو میپشوم و حرکت میکنم به سمت مدرسه زنگ مدرسه که میخوره و حجوم دخترای نوجوان به سمت خارج از مدرسه و من میبینم که رویا میپره بغل یه دختر چادری و اون دختر با عشق به آغوشش میکشه و وای که خدا روزی رو نیاره که اون دختر شراره باشه و خواهر آرزوی خائن ...

با حرص از ماشین پیاده میشم و میرم و همچنان خدا خدا میکنم که شراره نباشه تا عقده های که از خانواده اش دارم رو سر اون خالی نکنم البته اگه هم بلایی به سر شراره بیارم بازم حقشه چون همه ی اون خانواده از یه پوست و استخون بودن و توی خونشون سم خیانت ..

شراره بود و خدا یه ذره هم شانس نداده به این دختر و من میدونم و اونی که از خانواده اش خبرداره ...

بازوی رویا رو میگیرم و عقب میکشمش با نفرت به شراره نگاه میکنم و دستور میدم :بشین تو ماشین

رویا دوباره داره میلرزه و دخترم خوب میدونه که چیز خوبی تو انتظار نیست و دل میسوزونه به حال خاله جونش

شراره که با هزار استرس صندلی عقب پیش رویا میشینه و من صبر میکنم تا رویا رو خونه ی مامان اینا پیاده کنم و من امروز کار دارم با همخون آرزو و بیچاره شراره ای که باید چوب کارای آرزو رو بخوره

رویا امتناع میکنه از پیاده شدن و رفتن به خونه ی مامان بزرگش و این دختر باز هم دلش لرز تو وجودش رو میخواد و داد و هوارهای من انگاری اما قبل از اینکه تارهای صوتی من به خودشون زحمتی بدن شراره رویا رو بیرون میفرسته و این دختر میدونه که چیز خوبی در انتظارش نیست اما هنوز آرومه ....


romangram.com | @romangram_com