#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_65

امید خان دخترش رو بغل گرفته و مثل یه گرگ که آماده ی دریدن طعمه است به من نگاه میکنه و این همون آدمیه که این دختر رو بزرگ کرده و من از خودش و هم خون هاش متنفرم داد میزنم :چیه امید خان شکارین ازم ؟عزیز کردتونو کتک زدم ناراحتین ؟

صدام رو بالا تر بردم و نعره زدم :ناراحت باشین بیشتر ناراحت باشین که وقتی رفتم دادگاه و پرونده ی دختر خائنتون رو رو کردم و کاری کردم که با چشم جون دادنش رو ببینید ناراحتیتون بیشتر هم میشه

آرمان داد زد :چی داری میگی مرد ؟این حرفا چیه دیگه ؟

قبل از اینکه حرفی بزنم در خونه باز میشه و شراره وارد میشه و من پوزخندی میزنم به دختری که ساعت 30: 10 شب تازه میاد خونه و اون هم مثل خواهرشه و فقط نقاب ظاهری اش یه چادره و یه ذره شرم و حیای اضافه

شراره با تعجب به هممون نگاه میکنه و تعجبش وقتی بیشتر میشه که آرزو رو با اون وضعیت بغل باباش میبینه و چشم گشاد میکنه وقتی من حقیقت هرزه بودن خواهرش رو تو صورت پدر و برادرهاش میکوبم

و همشون متحیر میمونن و اینا همشون از یه قماشن حرف آخرم رو میزنم و من فقط با مرگ آرزو آروم میگیرم و ترس نشسته توی چشماشون عجیب دلم رو خنک میکنه نگاه پر از نفرتم رو میدوزم به نگاهی که یک روز عجیب عاشقش بودم و فاصله ی عشق و نفرت چقدر کوتاه با چندش صورت عقب میکشم از چهره ای که حالا برام شیطانی ترین تجلی رو داشت و چقدر این خانواده نفرت انگیزن

وارد خونه که میشم رویایی رو میبینم که وسایل به دست با شوق و ذوق به سمتم میاد و من حتی از دختری که شبیه آرزوهه متنفرم

-بابا نگاه با شری چه وسایلی خریدیم ولی شرمنده دیگه پولی که تو کارتت بود ته کشید

و عکس العمل من به اینهمه ذوق دخترم میشه پرت کردن وسایل توی دستش به گوشه ای از سالن و عربده ها ی از سر خشمم و رویا موش میشه و از ترس به گریه میفته و ای کاش از جلو چشمام دور شه این آرزوی دوم و دور نمیشه و ثابت وایستاده و فقط منو نگاه میکنه و اشک میریزه این دخترک کوچیک شده ی مادر خائنش میشکنم و داد میزنم ...میسوزم و عربده میکشم ....درد دارم و وسیله های خونه رو خرد میکنم و خدایا گناه من چی بود ؟

یک هفته ای از ماجرا میگذره و رویا فهمیده که مادرش چیکار کرده خانواده ام تنهام نذاشتن و دوباره مثل همیشه دستم و گرفتن و خدا رو صد هزار مرتبه شکر که تنها تر از قبل نشدم و به درک که اون زن خائن نیست ولی من انتقام سال های هدر رفته رو میگیرم و این بیشترین حق منه سفت و سخت دنبال شکایت از آرزو و خانواده اشم و امید خان هر روز زنگ میزنه و جوابش میشه زدن دکمه ی قرمز گوشی موبایل و من حتی نمیخوام صدای این خانواده رو بشنوم مگر شیون و زاری برای مرگ دخترشون ...

دو هفته ای از فاش شدن بی آبرویی آرزو گذشته بود و امروز با پلیس میرفتم دم خونشون تا همسر کثیفم رو به زندان ببرم .

نابود میشم وقتی میشنوم خونه رو فروختن و زدن به چاک و چرا من زودتر ممنوع الخروجشون نکردم ؟

و وای از این نفرت و انتقامی که تو وجودم میجوشه و حالا من چیکار کنم ؟

romangram.com | @romangram_com