#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_64


همچنان میزنم ....و میگیرم فرصت هر دفاعی رو از مردی که با زن من رابطه داره و چه اهمیت داره که فردا سرم بالای چوب دار بره وقتی آرزو روح منو اعدام کرده ؟

شاهرخ بی جون میشه و پلکهاش رو هم میفته و من همچنان میزنم و من تا نابودی این لکه های کثیف رو نبینم دست بر نمیدارم ...دستام کشیده میشه و من تقلا میکنم برای لگدی به شاهرخ زدن اما فاصله زیاده و فقط هواست که شکافته میشه و عجیب شانس داره این شاهرخ نادری ...کامران سعی در آروم کردن من داره و من فقط با چشمهایی به خون نشسته آرزویی رو نگاه میکنم که گریه میکنه و تن برهنه اش رو بیشتر از قبل جمع و من امشب این زن رو میکشم ...

دستای کامران که به خیال آروم شدن من شل میشه رها میشم از حصار دستاش و حمله میکنم به زنی که عمرم رو هدر داد و من این کثیفی ای رو که زندگی ام رو به لجن کشید و من تا امروز نمیدونستم رو هر جور شده از بین میبرم ....ضربه میزدم و بدن برهنه ی زنی که سالها بود ازش آرامش میگرفتم روکبود میکردم ،زخم میکردم و به خون مینشوندم و این زن حقشه ...

و من از اولش نباید دلم رو به آرزو خوش میکردم

چون الان میفهمم تا یکی بهتر از من پیدا بشه من میشم مهره ی سوخته و این مهره ی سوخته امشب دلش بد سوخت و من هم آرزو رو میسوزنم و اون باید بسوزه ...

باز کامرانه که جلومو میگیره و چرا نمیفهمه که من به خاک سیاه نشستم و من حتی از دشمن زخم نخوردم و از نیمی از وجودم خوردم

باز میخوام بزنم و این دل لعنتی اصلا سبک نمیشه و من باید مرگشون رو به چشم ببینم و کامران فقط میگه که باید به امید خان بگم که دختر عزیز کردش چه بلایی به سرم آورد و من موافقم و باید اون هم آتیش بگیره از تربیت این عزیز کردش و من حالم از این خانواده بهم میخوره و عجیب حالت تهوع اذیتم میکنه امشب ....

کی و چطور رسیدیم دم خونه ی امید خان رو نمیدونم سرعت به خرج داده برای پیاده شدن و پیاده کردن اون زن خیانت کار رو هم درک نمیکنم تنها چیزی که درک میکنم فشردن زنگ پی در پی خونه است که هر لحظه اعصابم رو متشنج تر از قبل میکنه و من امشب سکته نکنم و حقم رو بگیرم خوبه ...

در باز میشه و من از موهای آرزو میکشمش داخل همین گیسوهای لعنتی ای که با دیدنشون هر بار عاشق تر از قبل می شدم و من کور بودم که ندیدم و لعنت به من ...

امید خان که از درگاه در پیداش میشه دختر خیانت کارش رو جلوی پاش پرت میکنم و من آرزو رو جلوی خود خانواده اش سنگسار میکنم و این خیانتکار لایق زنده بودن نیست ...

امید خان با تعجب به عزیز کرده ای که تن و بدنش رو با خون تزئین کردم نگاه میکنه آرمین زودتر به خودش میاد و رگ غیرت خوش غیرتش میجوشه و حمله ور میشه سمتم و داد میزنه :چه غلطی کردی تو ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

و کامران جلوش وایمیسه و میکوبه تخت سینه اش و دفاع میکنه از منی که یه عمر زندگی رو هدر دادم پای یه خیانتکار دفاع میکنه از کبکی که زمستون و تابستون حالیش نبوده و سرش دائم زیر برف بوده و من حالا دارم میسوزم از سرمای اون برف...


romangram.com | @romangram_com