#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_190


ارسلان خان با لبخندی نظارگره ماست وقتی داریم میریم چشمکی به من میزنه و من هم بوسه ای برای پدرم میفرستم .

توی ماشین آرش حرفی نمیزنه و من هم ساکت باقی میمونم حتی موقع خوردن غذا هم حرفی نمیزنه میخواستم ظرفها رو بشورم که مانع ام میشه و خودش دست به کار میشه من هم به بهونه ی خواب به اتاقه رویا میرم و چشمهام رو میبندم اما ذهنم درگیره آرشی بود که یک باره دیگه ازم طلب بخشش نکرد تا با جونو دل قبول کنم

در اتاق به آرومی باز میشه و من قدم های دزدکانه ی مردی رو میشناسم که تموم زندگی این روزهای منه

بالای سرم ایستاده دستی به موهام میشه و زمزمه ی صدای زیباش چقدر گوش نوازه

-عزیزِ ناشناس من

تو سرو ناسپاس من

که با پیام ساده ای

ربوده ای حواس من

نگاه مهربان خود

چرا به ما نمیکنی ؟

به ما نشان دوستی

چرا عطا نمیکنی ؟


romangram.com | @romangram_com