#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_172


ارمینا همینکه منو میبینه دستاهاش رو عین یه بچه باز میکنه و خودش رو به بغلم میندازه و با هق هق و بریده بریده میگه :دیدی چه خاکی تو سرم شدم شراره ؟دیدی بابام داره میمیره ؟

نفسم بند میاد ارسلان خان ؟کسی که بیشتر از پدرم برام پدری کرد کسی که بیشتر از اون مثلا خانواده دوستش داشتم داشت میمیرد ؟

با نگرانی میگم :چی شده ؟

-سکته کرده از غصه ی تو از اینکه آرش به ناحق اونهمه بلا سرت اورد آرش داره میمره شراره داره پر پر میزنه هم برای بابا هم برای تو

با بغض مینالم :الان حال ارسلان خان چطوره ؟

-تو ICU هه دکترا میگفتن شانس آورده میگن خدا نجاتش داده میگن اگه خدا نمیخواست درجا تموم میکرد شراره من طاقته از دست دادنه بابا رو ندارم داغه رویا هنوز رو دلمه

-باشه باشه الان نسرین خانم چطوره ؟

-خوب نیست یه چشمش اشکه یه چشمش خون

کامران میگه :کدوم بیمارستانن بگو زنگ بزنم به مامان بگم بره پیش خاله تا ما برسیم

حمید میگه :میخواین تو و شمیم برین تا شراره این خانمو آروم کنه من خودم میرسونمشون

هق هقه آرمینا بلند میشه و زیره لب میگه :با..ب..با ......بابا جونم

اشک تو چشمهای منم نیشتر میزنه خدایا رحم کن به این خانواده ی تازه از داغه نوه بیرون اومده .


romangram.com | @romangram_com