#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_173
-آرمینا بس کن خواهش میکنم ازت
-ا...اگ.....اگه بابا ب...بم...بمیره ..چ..چی؟
-آرمینا داری خودتو میکشی بس کن الان میریم بیمارستان باشه ؟مطمئن باش ارسلان خان هم خوب شده
-نه خوب نمیشه عصبانی بود آرش رو زد گفت حق نداشت تو رو اذیت کنه
-بسه آرمینا
-آرش اومده بود پیش بابا که راضیت کنه برگردی اما بابا زد تو گوشش گفت لیاقته تو رو نداره اینقدر عصبانی شده بود که جلو چشمهای خودمون صورتش کبود شد شراره بابام قلبش درد گرفت دستشو گذاشت رو قلبش سعی کرد دردشو آروم کنه اما نشد جلو چشمهای آرش افتاد زمین اسطوره ی زندگی من افتاد زمین
هق هقش که بلند میشه حس میکنم شل شدن بدنشو توی دستام حمید که این اوضاع رو میبینه سریع آب قندی درست میکنه و آروم آروم به خورد آرمینا میده من هم سریع به اتاقم میرم و لباس پوشیده به داخل سالن بر میگردم از تصویر رو به روم جرقه ای تو ذهنم میزنه و حمید و آرمینا خیلی به هم میومدن و کاش خدا هم بخواد .
به سمت بیمارستان که راه می افتیم اول آرمینا رو به دست حمید میسپارم تا بستری اش کنه و ذره ای کمک رسان حال بده این دختر باشه و خودم به سمت ICU راه می افتم آرش رو میبینم که گوشه ای روی زمین افتاده و سر روی زانو گذاشته و لرزشه شونه هاش نشون از گریه کردنش میده
نسرین خانم تو بغل شیرین خانم زار میزنه و امیر خان حال و اوضاع ارسلان خان رو از دکترش جویا میشه به سمت دکتر میرم و صداشون رو میشنوم :یه خطر خیلی بزرگ از بیخه گوشه باجناقتون رد شده اقا از الان تا آخر عمرشون هرگونه اضطراب و ناراحتی ای به موجب سم براشون عمل میکنه پس بهتره مراقبش باشید
امیر خان :چشم چشم
از پشت شیشه به پدری نگاه میکنم که زیر خروارها سیمه اتصال یافته به دستگاه به ارومی خوابیده پیشه نسرین خانم میرم و حس میکنم نگاه خیره ی ارش رو و این دلتنگیه چنگ انداخته به قلبم چی میگه دیگه ؟
بعد از 3 ساعت نشستن ریکاوریه ارسلان خان تموم میشه و به بخش منتقلش میکنن نسرین خانم که خیالش اندکی آسوده شده بود میگه :شراره مادر ؟
-جانم نسرین خانم ؟
romangram.com | @romangram_com