#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_168


آناهیتا با جسارت میگه :آرزو

و ثانیه ای بعد آرزوه که غش کرده روی زمین افتاده نگاه امید خان ناباور به آناهیتا دوخته شده اما چشمهای زن حقیقت رو فریاد میکنه و من خیره ی امید خانیم که 19 سال به خاطر یه شک زندگیه من رو به آتیش کشید

دلگیرم از آرشی که ناحق انتقام گرفت از منی که بی گناه بودم و همزمان از گناهکار هم انتقام میگرفت

دلگیرم از امید خانی که 19 سال پدری نکرد برایه من محتاج به پدر

دلگیرم از زنی که مادر بود و 20 سال مخفی بود و تازه یادش اومده بود دختری هم داره .

*از چشم هایم ادم دلتنگ میبردند

با جرثقیل از دل من سنگ میبرند

فحشی است در دلم که شدیدا مودب است

در من تناقصی است

که هر روزش از شب است *

همه ی خانواده مشغول درگیری و هضم موضوع به اطلاعشون رسیده ان من اما با خیال راحت وسایلم رو جمع میکنم و پناه میبرم به خونه ی شمیمی که گفته بود همیشه در خونه اش به روم بازه دو هفته است که خونه ی شمیم پناه گرفتم دو هفته است که کامران مردونگی خرج داده و ارش رو راه نمیده .ارش از همون پشت در سعی در توضیح دادن داره اما من انگار کر شده ام احساسم آوار شده بود من برای چی تقاص پس دادم ؟به خاطر گناه نکرده ؟به خاطر یه شکه 19 ساله ؟این شک با یه ازمایش ساده رفع نمی شد ؟حل نمی شد ؟اینهمه زجر کشیدن به خاطره یه شکه پوچ و تو خالی ؟

نسرین خانم اومده و رفته و من سفت و سخت پای حرفم موندم دیگه نمیتونم تحمل کنم دیگه نمیخوام زجر بکشم یک عمر 2 دهه از زندگی ام هدر رفت به خاطر آدمایی که اصلا آدم نبودن


romangram.com | @romangram_com