#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_139

شراره بی هیچ حرفی لقمه ی تو دستش رو اروم اروم میجوه که باز میگم :امروز برو شرکت استفعا بده اگه خیلی مشتاق کار کردنی تو شرکت من هم میتونی

چهره ی بامزه اش که در هم میره میفهمم میخواد اعتراض کنه به خاطر همین چاقوی پنیریه توی دستم رو به سمتش نشونه میرم و میگم :حرف زدی نزدی دلم نمیخواد زنم توی شرکت رقیبم کار کنه

*از هیچ نمیترسم

و ترسم همه از اوست

که با دوست من دشمن

و با دشمن من دوست

از اوست فقط خنجره

هم نفرت و کینه

نفرین و تنفر

همه از اوست

که

نیکوست *

شراره که قبول میکنه با خیال آسوده به شرکت میرم هنوز دوساعت هم از وقت کاری نگذشته بود که دل شوره ی شدیدی که گرفته بودم باعث شد به سمت خونه راه بیفتم یه چیزی این وسط درست نبود از اون دسته حسا که بهت میگفت یه خبر بد تو راهه و تو با صمیم قلب بهش باور داری و ساعاتی بعد میبینی که اون رخداده بد حتی بدتر از چیزیه که تو تو ذهنت تجلی میکردی .

romangram.com | @romangram_com