#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_134


داد آرش تو سرم میپیچه :اومدن خواستگاریت اونوقت تو میگی چیزی نشده ؟

دستم رو گونه ام مونده سعی عجیبی صرف خفه خونی هق هقم میکنم

-آخه من به کی بگم زنمو ازم خواستگاری کردن ؟هان؟؟؟؟؟؟

داد "هان"گفتنش تنمو بیشتر لرزونده ،تو کنج دیوار بیشتر فرو میرم

-آخه منه بی غیرت بی کی بگم که امروز همین چند دقیقه پیش تو خونه ی خودم از زنم خواستگاری کردن ؟

نعره میکشه ای خدا و شیشه های پنجره رو به لرزه میندازه

بند بند وجود من هم داره میلرزه چه برسه به رویا که توی اتاقش شاهده داد و هوارهای پدرشه

به سمتم میاد و همچنان داد میزنه :تو میمیری اون حلقه ی بی صاحابتو دستت کنی ؟هااااااااااااان ؟

دوباره داد هان و من از ترس زانو هامو بغل میکنم

عصبی یه ور مبل نشسته دستشو به موهاش بند کرده یهو خودشو به سمت من میکشه و من دستمو جلو صورتم گرفته مینالم :غلط کردم تو رو خدا نزن

آرش با غم خیره میشه به منی که با عجز ناله میکنم به منی که با دستای خونی صورتم رو میپوشونم تا آرش صورتم رو هم خونی نکنه

به ثانیه نمیکشه که آروم میشه و منو سفت تو بغلش میکشه دستای محکمش برام یادآور پناهی میشه که همیشه تو حسرتش سوختم شونه های محکمش تجلی گره همون پشتیه که همیشه میخواستم همون کسی که هیچ وقت پشتمو خالی نکنه


romangram.com | @romangram_com