#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_135

آرش رو دوست داشتم به عنوان کسی که با تمام بدی هاش گاهی خوب بود با تموم شکنجه هاش گاهی مهربون بود آرش خوب بود به تمام معنی عالی بود فقط بلایی که آرزو سرش آورد بیشتر از گنجایشش بود

*آرش*

صبح وقت صبحانه شراره بعد از آماده کردن میز و درست کردن لقمه برای رویا داشت از آشپزخونه خارج می شد که جلوش رو گرفتم و گفتم :کجا ؟

با بهت گفت :معلومه دیگه بیرون

-مگه صبحونه نمیخوری ؟

-آقا آرش .....

وسط حرفش میپرم و میگم :آرش

نگاه متعجبش رو به من میدوزه و این دختر همیشه غمگین عجیب تو دلبروه با همون چشمهای درشت شده اش میگه :چی ؟

از یادآوری اتفاق دیشب باز خشم وجودم رو میگیره و میگم:بهم بگو آرش همین کارا رو میکنی که فکر میکنن مجردی و میان خواستگاری من شوهرتم شراره پس اقا به نافم نبند حالا هم بیا صبحونه بخور

هنوز نگاهش متعجبه چقدر این چشمها دوست داشتنی ان این چشمهای قهوه ایه روشن که حتی از چشمهای آبیه آرزو هم جذاب ترن

*چشمهات اذیتت میکنه ؟

-نه

-ولی پدر منو در آورده *

romangram.com | @romangram_com