#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_120


به خدا پیر شدم *

با درد عمیقی که با نفس کشیدنم توی قفسه ی سینه ام میپیچه به زور چشمهام رو باز میکنم شمیم رو کنار دستم میبینم که صورت خیس از اشکش کنار دسته گچ گرفته ام به خواب رفته تکونی که به خودم میدم بی اختیار اه میکشم و شمیم رو از جا میپرونم .

شمیم که چشمهای بازم رو میبینه دوباره سیل اشکهاش رو روان میکنه و با گریه بوسه ای به گونه ی دردناکم میکاره و میگه :خوبی شراره ؟تو که منو نصفحه جون کردی

-چی شده ؟

-هیچی فقط گیر یه حیوون صفت افتادی که زده ناکارت کرده و الان سه روزه که رو تخت بیمارستان افتادی اونم بدون اینکه یه بار بهوش بیای

-چطوری شد که اومدم بیمارستان

-مثل اینکه مامان بزرگ رویا همین مادر شوهر گرامیت دلنگرانت بوده آخر طاقت نمیاره میاد خونتون تو رو که اینطوری میبینه بیچاره یه سکته رو رد میکنه و با عجله میرسونتت بیمارستان

تو سکوت بهش ضل میزنم و باید خوشحال باشم که نسرین خانم نجاتم داد و بعد از گذروندن دورهی لقاحت ام دوباره باید گرفتار فلاکت و مصیبت بشم ؟

شمیم ادامه میده :اوووو راستی شراره خانم من نمیدونستم شما اینقدر طرفدار داری چقدر اومدن ملاقاتت و خانم خواب ناز تشریف داشتن از پسرخاله بنده که بهش گفتیم گیر سه چهارتا دزد افتادی و خانواده ی شوهر و خانواده ی منو و اون پسر خاله ی شوهرت اسمش چی بوده هان کامران بگیر تا مدیر و معلم مدرسه ی رویا .

ههه چه خوش میکنی دل کوچیک منو دوستم ؟من شراره ام کسی که از اول عمرش هیچ کس دوستش نداشته .کسی که حتی خدا هم دوستش نداشته که همون اول مادرشو ازش گرفت تا محبت مادرانه هم ازش دریغ بشه من هیچ کس رو نداره که بیاد ملاقاتم حتی اونوقتی که مثلا شوهرم به قصد مرگ کتکم میزنه

*اگر که درد از این گریه تا عصب برسد

اگر که عشق لبالب شود به لب برسد


romangram.com | @romangram_com