#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_117
کامران نزدیک تر میاد و با بهت میگه :خوب مگه مجبور بودی بخوری؟
دکتر با آرامش میپرسه :چقدر سوخته ؟
هق هقم بالا تر میره از یادآوری طعم جهنمیه اون غذا و آخ خدا که چقدر طعمه زهر میداد :خیلی سوخته
کامران باز هم سوالش رو تکرار میکنه :مگه مجبور بودی غذای سوخته بخوری؟
با نفرت میغرم :ارش مجبورم کرد وگرنه احمق نبودم
کامران به آنی قیافه سرخ میکنه و رگ گردن بیرون میده و من پوزخند میزنم به مرد غریبه ای که برام عصبانی میشه و داداشای من از سیب زمینی بی رگ تر بودن انگار ...
دلیل حال بدم مسمومیت اعلام شد و بعد از سرمی که زدم کامران منو به خونه ی نسرین خانم اینا رسوند بعد از سفارشات کامران به نسرین خانم نسرین خانم با مهربونی منو به اتاق آرمینا برد بعد از اینکه قرص هام رو داد داشت از اتاق بیرون میرفت که دستش رو گرفتم و گفتم :میشه یه آژانس بگیرید من برم خونه ؟
با مهربونی اخمی به چهره میندازه و میگه :اینقدر تحمل کردن ما سخته که هنوز نیومده میخوای بری؟
-نه ...نه ....مسئله این نیست آخه آقا آرش میفهمه عصبانی میشه
-لازم نکرده خودم بلدم چی بگم که اون پسره ذلیل مرده سره جاش بشینه
با صدای داد و هوار آرش از خواب پریدم که ارش با خشم در اتاقو باز کرد و داد زد :اومدی اینجا چه غلطی کنی ؟
نسرین خانم از پشت سر جیغ کشید :خدا ذلیل ات کنه به اون بدبخت چیکار داری امروز صبح خودم رفتم دم خونه ات دیدم داره میمیره
-میمرد که میمرد به درک که میمرد فکر میکنی مهمه ؟
romangram.com | @romangram_com