#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_115

-فقط به خاطر همین منو فرستاد خونه ی مامان بزرگ اینا؟

-مگه حتما باید دلیلی داشته باشه که بری پیش نسرین خانم اینا ؟

-نه ...آخه

-درسات رو خوندی ؟

-آره اونجا بودم عمه کمکم کرد

بوسه ای روی گونه اش گذاشتم سعی داشتم بلند شم که گفت :چیکار میکنی ؟

-برم شام درست کنم دیگه

عاقل اندر سفیهانه نگاهی بهم انداخت و گفت :حالت خوبه خاله جون ؟ساعت 1 نصفحه شب چه شامی آخه ؟

با بهت به ساعت پیش روم نگاه کردم چقدر خوابیده بودم و خودم خبر نداشتم با تموم خوابیدن دراز مدتم باز هم خسته بودم و حال بدی داشتم اول رفتم چند تا قرص خوردم و بعدش دوباره خوابیدم صبح به زور زنگ های مداوم گوشی چشم باز کردم با دیدن ساعت 5:15 اول نمازم رو خوندم و صبحانه رو آماده کردم آرش با دیدن حال زار و خراب من نگاهش رو خیره ام کرده بود و می شد ته ته نگاهش عذاب وجدان رو حس کرد حالم افتضاح خراب بود دلم پیچ میخورد و سرم گیج میرفت بند بند بدنم نبض داشت و مرگ رو عین یه پرده ی سیاه رو به روی چشمهام حس میکردم بعد از بدرقه ی آرش و رویا به سمت شرکت راه افتادم .

بالاخره طاقت نیاوردم و حالم بهم خورد اما فقط به یک بار بسنده نکرد اینقدر رفت و آمدم زیاد شده که سارینا منشی شرکت به حمید خبر داد دوباره به اتاقم برگشته بودم که کامران و حمید وارد شدن

حمید :تو چرا رنگ و روت اینطوریه دختر ؟

کامران :من نمیدونم وقتی حالت خوب نیست مریضی که میای شرکت خودتو شکنجه میدی ؟

-م....من ...خو....خوبم

romangram.com | @romangram_com