#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_114
چشم هام گرد میشه و مگه آدم زغال هم میخوره ؟
وقتی چشم های مصممش رو میبینم با عجز مینالم :ارش تو رو خدا
-همینکه گفتم یا میخوری یا یه بلایی سرت میارم که خودت کیف کنی
بالااجبار شروع به خوردن میکنم ده تا قاشق رو که به زور فرو میدم معده ام دگرگون میشه و تا مرز بالا آوردن پیش میام که آرش با عصبانیت میگه :بالا بیاری مجبورت میکنم اونی رو هم که بالا آوردی رو دوباره بخوری
با این حرفش حالت تهوع ام بیشتر میشه که ضربه ی محکم مشته آرش رو پیشونیم میشینه و من حالت تهوع ام رو با بغضم قورت میدم
غذای سوخته رو تا ته میخورم آرش که خیالش راحت میشه به رستوران زنگ میزنه و برای خودش سفارش کباب کوبیده میده
معده ام دگرگون بود احساس میکردم به جای خون توی بدنم کربن و تکه های سوخته ی غذاهه که داره گردش پیدا میکنه سرگیجه ی شدیدی پیدا کرده بودم نفسم هم درست بالا نیومد خدایا چه بلایی داره سرم میاد ؟سرم به دوران افتاد با تقلا و مشقت خودم رو به اتاق رویا رسوندم اما نرسیده به تختش روی زمین افتادم و بیهوش شدم .
با صدای رویا و تکون هایی که به بدنم میاد به زور پلک هام رو باز کردم .
چشم های بازم رو که دید سریع پرسید :چرا اینجا خوابیدی ؟
با دهنی که طعم سوختی غذا هنوز توش حس میشد گفتم :خیلی خسته بودم حوصله نداشتم تا اونجا برم
-بابا چیکارت کرد ؟
-هیچی یه ذره داد و بیداد کرد فقط
romangram.com | @romangram_com