#نه_دیگر_نمی_بخشم_پارت_107
اینقدر خسته بودم که دلم مردن میخواست 19 سالم بود اما دلم جوونی میخواست پیر شده بودم و خسته و 19 ساله که کسی هوایه منو نداره
*آدم ها از پیری نمی میرند
ادم ها زمانی می میرند
که از همه چیز
خسته ....
میشن *
هنوز استاد وارد کلاس نشده بود که با شنیدن زنگ موبایلم به تکاپو افتادم و بعد از سه ساعت گشتن توی بازار شام کیفم گوشی ام رو پیدا کردن شماره ناشناس بود پس با لحن جدی ای جواب دادم :بله ؟
با صدای رویایی که از پشت خط صدای فین فینش دلم رو ریش میکرد به سرعت از جام بلند شدم :شری جونم
-جانه دلم ؟چی شده عزیزکم چرا گریه میکنی ؟
-میای مدرسه ام ؟
-میام ...همین الان میام
به سرعت به کیفم چنگ میندازم و از دانشگاه بیرون میزنم غذای روی گازم از یادم میره میدونم بعد از تموم شدن دانشگاه میتونستم بهش برسم اما دیگه نمیتونستم تا برسم به مدرسه ی رویا و بفهمم چی شده غذام میشه یه قابلمه کربنه خالص .
بیخیال پوله ته کشیده ی کیف پولم میشم و دست و دلبازی خرج میکنم و تاکسی دربست میگیرم و چی شده که رویای عزیزم اشک به چشمهاش اورده ؟
romangram.com | @romangram_com