#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_94
من: تو نميخواد فكرخستگی من باشی، فكر خودت باش...
ضربان قلبم رفته بود بالا و نفسام به شماره افتاده بود.....
همين يه ساعت پيش داشتم توبه ميكردم و به خدا ميگفتم غلط كردم دست زدم بهش... ازش خواستم كمكم كنه تا فراموشش كنم، ولی حالا دوباره توي بغلم گرفتمش و توبمو شكستم....
از خودم بدم اومده بود، اصلا فكر نميكردم انقدر سست باشم كه با بغل كردن يه دختر اينجوري بشم...
با خودم گفتم حتما چون عاشقشم اينجوري شدم....
اما فكر كردم شايد هر دختر ديگه اي بود و بغلش ميكردم اينجوري ميشدم....
بدن من الآن اوج نيازشه...
به خودم توپيدم....
غلط كرده كه اوج نيازشه مرتيكه...
من گفتم قبل از دست زدن به نفس ميخواستمش.
هنوز با خودم دعوا داشتم كه به ماشين رسيدم.
درو باز كردم و نفسو نشوندم و صندلی رو تا آخرين حد خوابوندم تا راحت باشه....
نفسام انقدر بلند و كشيده شده بود كه نفس گفت نفس: گفتم بغلم نكن خسته ميشی، گوش ندادي....
بعد به من ميگی لجباز...
واي خدا، اين واقعا نميفهمه حال خراب منو؟؟؟؟...
انقدر كوچولوئه كه فكر ميكنه نفس زدنام بخاطر خستگيه...
يكی نيست بهش بگه آخه كوچولو، من تو رو دور كل تهران بغل كنم و راه ببرم خسته نميشم ديگه چه برسه به چند تا دونه پله؟؟؟
فقط يه دقيقه، اگه يه دقيقه ديگه بغلش بودم از هرم نفس هاي داغش كه مرتب و منظم بر عكس نفس هاي من ميخورد توي گردنم بيهوش ميشدم...
سريع درو بستم و سوارشدم....
romangram.com | @romangram_com