#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_95
تا رسيدن به بيمارستان نفس از درد به خودش پيچيد و منم به خودم بد و بيراه گفتم.
به محض رسيدنمون نفس گفت
نفس: واسم يه ويلچر بيار، اينجوري راحت ترم...
بی توجه به حرفش بغلش كردم، دوباره دستشو دور گردنم قفل كرد و كنار گوشم گفت نفس: باز خسته ميشی ها...
راه اورژانس بيمارستانو در پيش گرفتم و گفتم من: ساكت شو...
بردمش داخل اتاق اورژانس و روي تخت خوابوندمش، يه خانوم پرستار جوون اومد و گفت پرستار: چيشده آقا؟ من: شلوارشو زدم بالا وگفتم من: فكر كنم شكسته...
پرستار: نگران نباشين آقا چيز مهمی نيست، حتما خيلی نگران خواهرتونين كه با لباس ورزشی اومدين آخه مردا...
پريدم وسط حرفش و عصبی گفتم
من: بجاي اينكه بمونی اينجا و تو مسائلی كه بهت ربطی نداره دخالت كنی برو بگو دكتر بياد ،نميبينی خانومم داره درد ميكشه؟؟؟
چشم هاي نفس يه لحظه چهار تا شد و خودمم نفهميدم چطور شد كه گفتم خانومم.....
شايد بخاطر اين بود كه به پرستاره بفهمونم نفس خواهرم نيست...
پرستاره اخم كرد و با غيض گفت
پرستار: اين چه طرز حرف زدنه آقا؟ چه خبرته؟؟
دكتر دارن چايی ميخورن، تموم بشه ميان، خانومتونم يه لحظه صبر كنه نميميره...
عصبی داد زدم
من: دكترم چايشو نخوره نميميره، برو بگو بياد....
پرستار: پا شكستن كه اينهمه لوس بازي نداره، مگه اولين نفره كه پاش شكسته؟؟؟ نفسمو با صد فوت كردم بيرون و گفتم
من: تا اين بيمارستانو روي سرت خراب نكردم برو بگو دكتر بياد....
قيافه ي حق به جانبی گرفت و گفت
romangram.com | @romangram_com