#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_93
ببين عشق نفس باهام چيكار كرده كه با لباس ورزشی و بدون نگاه كردن به موهام و قيافم تو آيينه دارم ميرم بيرون و اصلا هيچی برام مهم نيست....
رفتم توي اتاقش.....
با ديدن نفس كه پايين تخت افتاده بود و از درد می پيچيد به خودش داغ كردم و داد زدم من: چيكار كردي بی عقل؟ ناله زد و گفت
نفس: می خواستم خودم بيام بيرون....
من: غلط كردي اه....
ببين چيكار ميكنی ، لجبازي ديگه لجباز....
واقعا نميدونم چم بود، با اينكه توي دلم براش ميمردم ولی نميتونستم احساسمو بروز بدم....
شايد ميترسيدم از ابراز كردنش ،نميدونم...
ترجيح ميدادم همون آرمان خشن و دل سنگ قبل باشم...
با يه حركت بغلش كردم غر زد
نفس: كمك كنی خودم ميام.
من: صدتا پله س تا پايين، فردا صبحم نميرسيم بيمارستان تا خودت بخواي بياي...
نفس: نه آرمان من....
من: هييييييسسسس، خوابن....
آروم از تاق اومدم بيرون و درو با پام بستم ....
وقتی ميخواستم از پله ها پاييين برم ترسيد و دستاشو دور گردنم حلقه كرد....
بی توجه به حالی كه بهم دست داده بود به اين فكر كردم كه چقدر سبكه و چجوري زندس؟؟
نفس: خسته ميشی ها....
پوزخندي زدم و گفتم
romangram.com | @romangram_com