#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_90
فايده نداره شايد از لباسامه...
بلند شدمو لباسامو عوض كردم، يه شلوار مشكی با ركابی قرمز پوشيدم، كولر گازيو زياد كردم و دوباره خودتمو پرت كردم روي تخت...
اي خدا نميشه خوابم نميبره...
اي مرده شورتو ببرن آرمان.....
داشتی زندگيتو ميكردي، نونت نبود آبت نبود، ديگه عاشق شدنت چی بود؟؟؟ از خودم طرفداري كردم....
مگه دست منه، مگه من خودم می خواستم كه عاشق بشم؟؟؟
عشق چيزيه كه نا خواسته و ندونسته و بدون دعوت مياد، بدون اينكه از دست تو كاري بر بياد و ازت نظري بپرسه...
يواش يواش و آروم آروم مياد تو قلبتو خودشو جا ميكنه...
عشق همون حسيه كه خيلی قشنگه، همون چيزي كه همه چيزتو ازت ميگيره بجاش خودش يكه و تنها مهمون هميشگی قلبت ميشه...
اوه اوه چه حرف قلمه سلمبه اي زدم، آرمان بدبخت شدي رفت، انگار واقعا ديوونه شدم.....
بلند شدم برم پايين يه آبی به صورتم بزنم و يه قورت آب بخورم شايد حالم بهتر بشه...
از در اتاقم بيرون اومدم و بدون اراده به طرف اتاق نفس كشيده شدم.....
دستمو نوازش گونه به در اتاق كشيدم و زير لب زمزمه كردم معذرت ميخوام، دست خودم نبود.....
سرمو آروم گذاشتم روي در اتاق كه....
*فصل دوازدهم*
صداي نفس مثل پتك خورد توي سرم...
يه لحظه ديوونه شدم نكنه پاش...
romangram.com | @romangram_com