#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_91

صداي ناله ها و گريه هاش چه دليلی ميتونه داشته باشه...؟؟

نفهميدم چيكاركردم، بدون اجازه و در زدن، در اتاقو بازكردمو پريدم تو.

نفس بيچاره از ترس از جا پريد و دردش بيشتر شد و ناله ي از ته دل زد...

تازه وقتی اشكاشو درد كشيدنشو ديدمو ناله هاشو شنيدم، فهميدم كلنجار رفتن و راضی كردن خودم واسه اينكه عاشقش نيستم همش كشك بوده...

من واقعا عاشق شده بودم.....

اينو از حال خراب خودم فهميدمو پيش خودم اعتراف كردم كه ديوونشم...

براي اولين بار بود كه اينجوري ميديدمش، با يه تاپ دو بنده ي قرمز و يه شلوار مينی چسب كوتاه....

دستاي ظريفشو دور پاي تيغ زده و سفيدش قلاب كرده بود و از درد به خودش می پيچيد...

همينطور كه بی قراري می كرد و اشك می ريخت با عصبانيت گفت نفس: كی به تو اجازه داد بی اجازه بياي تو اتاق من؟ برو بيرون....

قيافه ي حق به جانبی گرفتم و گفتم

من: فكر نميكنم واسه رفتن به اتاق هاي خونمون اجازه لازم داشته باشم....

پات درد ميكنه گريه ميكنی؟؟

نفس: نه ديوونه شدم از خوشحاليمه دارم زار ميزنم...

دستم رفت سمت پاچه شلوارش....

من: بذار ببينم چيشده؟؟؟ پاشو محكمتر از قبل چسبيد و گفت نفس: دست نزن آشغال برو بيرون....

هركی ديگه جز نفس باهام اينطوري حرف ميزد، زنده نميموند ولی...

من در مقابل نفس سست بودم....

اخم كردمو با صداي آرومی گفتم من: چرا داد ميزنی ديوونه؟؟؟ خودت بزن بالا....

نفس: نميخوام، برو بيرون...


romangram.com | @romangram_com