#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_81
بی توجه به حرفش گفتم من: مگه تو شنا بلد نيستی دختر؟؟ سرشو به طرفين چرخوند و گفت نفس: نه از آب ميترسم...
اخم كردم و گفتم
من: شنا خيلی مهمه، حتما بايد يادش بگيري...
حالا نوبت اون بود كه بدون توجه به حرف من بگه نفس: حالتو ميگيرم...
ابرو بالا انداختم و گفتم من: به من چه؟ نفس: همش زير سرتوئه...
من: تو دست و پا چلفتی هستی به من ربطی داره؟؟؟ بروبابا، برو لباساتو عوض كن، سرما ميخوري.
بلند شد و گفت
نفس: هوا گرمه خودش خشك ميشه...
جدي تر از هميشه گفتم
من: به گرمی هوا كار ندارم لباسات معلومه...
مانتوش سفيد بود و لباس زيرش قرمز! حالا كه مانتوش خيس شده بود مشخص بود و اين منو ديوونه می كرد!!..
نفس: از اولم معلوم بود...
من: اونايی كه معلوم نبودو نميگم، يه جا گذاشتمت به حال خودت، از قرمز جيغ تر پيدا نكردي بخري؟
بعدم زير مانتو سفيد پوشيدي داري چراغ ميدي همينطوري....
از صبح قابل تحمل تر بود ولی حالا افتضاحه افتضاح...
نفس در حالی كه روسريشو در مياورد گفت
نفس: ساك لباسامو جا گذاشتم خونه، لباس ديگه ندارم.
از روي تأسف سرمو تكون دادمو با عصبانيت گفتم من: واقعا كه چی بگم به تو دختره ي حواس پرت...
romangram.com | @romangram_com