#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_82

از روي صندلی سويی شرتمو برداشتمو انداختم روي شونش...

با تحكم گفتم من: اينو بپوش، زود باش...

لجوجانه گفت

نفس: نميخوامش، صدتا نفس توش جا ميشه، بدم مياد بپوشمش...

با همون لحن قبلی گفتم

من: من اين حرفا حاليم نيس ،گفتم بپوشش....

خيره شد توي چشمام و سرتقانه گفت نفس: نميپوشمش...

هر لحظه عصبی تر از قبل می شدم، با صداي بلند تري كنار گوشش گفتم

من: تو غلط ميكنی كه نميپوشيش ،دارم ميگم لباسات ضايس دختره ي بی حيا ،بپوشش همين الآن...

نفس همينطور كه غر ميزد پوشيدش و گفت نفس: اووووفففف، چه بوي گنديم ميده ادكلنت....

من: به گندي تو نميرسه، زر زر زيادي نكن روسريتو بپوش....

همينطور كه موهاشو با دستش تكون ميداد تا آبش گرفته شه گفت نفس: خيسه بدم مياد.

من: هوا گرمه خودش خشك ميشه، سرت كن.

با حرص گفت

نفس:اينجا هيچ كس روسري سرش نيست، حتی مامانتو آرام...

من: هركی هر غلطی كرد توأم بايد بكنی؟ اونا شوهر دارن، پدر دارن...

وسط حرفم اومد و گفت

نفس: منم نه پدر دارم نه شوهر، پس به خودم مربوط ميشه.

روسريشو روي سرش انداختم و گفتم


romangram.com | @romangram_com