#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_80

آروم برگشتم سرجام و بلند گفتم من: نفس

روشو برگردوند و صداي جيغش و افتادنش توي آب با گفتن من كه مواظب لوسی باش، يكی شد...

همه زدن زيرخنده و منم حسابی حال كردم...

از ترس لوسی پاش ليز خورد و افتاد توي استخر...

همه داشتن مسخره بازي در مياوردن كه آرام با نگرانی گفت آرام: اين رفت كجا؟ چرا نيومد بيرون؟؟؟ نكنه شنا بلد نيست...

تازه نگام افتاد توي استخر پر عمق و بزرگ باغ...

نفس داشت دست و پا ميزد....

نكنه واقعا شنا بلد نيست؟؟؟

يه لحظه سوپر من شدم و نفهميدم چيكار می كنم...!!!!

سويی شرتمو در آوردمو با آستين حلقه پريدم توي آب، با يه حركت دستمو زير بدنش بردمو كشيدمش بيرون....

آب رفته بود توي حلقشو سرفه ميكرد، نفسش بند اومده بود و حسابی ترسيده بود...

بدن نرمش خيس خيس بود و صورتش مظلوم مظلوم...

براي اولين بار موهاشو ديدم و دلم لرزيد...

اي خدا اين واقعا فرشتس؟ شكل يه پري درياي شده بود...

موهاي مشكی پر كلاغيش تا پايين تر از باسنش ميرسيد و حالا دورش پريشون شده بود...

نشوندمش كنار لبه استخر و چند بار محكم زدم پشتش تا حالش جا بياد، روسريشو از توي آب در آوردمو انداختم روي سرش...

با پشت دستم آب پيشونيمو پاك كردم و گفتم من: خوبی؟

همينطور كه با عصبانيت نگاهم ميكرد گفت

نفس: خيلی بدي آرمان....


romangram.com | @romangram_com