#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_76

نفس: نه چندشم ميشه، وووووي آرمان ببرش اونور تورو خدا...

لوسی يخورده نزديكش شد و نفسم با جيغ جيغ فرار كرد و لوسيم دنبالش...

هميشه پاچه غريبه هارو ميگرفت...

اول می خواستم لوسيو نگيرمو بذارم نفسو اذيت كنه، ولی دلم به حالش سوخت...

من: لوسی لوسی باتوأم برگرد، كاريش نداشته باش..

لوسی حرف گوش كنم زود برگشت و جلوي خودم نشست...

آتنا: بيا نفس جون، كاري نداره بهت..

فرزاد: بيا دخترم بيا، آرمان ببر ببندش دخترمو اذيت نكن.

منم حرف گوش كن تر از لوسی، بلند شدمو زبون بسته رو بستم...

يه ساعتی از اومدنمون گذشته بود كه تقريبا همه اومدن و نفسم به همه معرفی شد و خيلی زود با همه جور شد و جمع شد مثل هميشه...

اول كه دخترا دور هم جمع شدن و نشستن به حرف زدن و غيبت كردن، و اينكه رژ كی بيست و چهار ساعتستو لاك كی گرون تره....

كی كيو دوست داره و انگشتره كی نگينش بيشتره....

و اينجور حرفاي لوس خاله زنكی...

ما پسرام جمع شديم و پاسور بازي كرديم...

بعد از اينكه پاسور بازي دلمونو زد قرار شد بطري بازي كنيم...

دخترا و پسرا گرد نشستيم و قرارشد اول حاكم و دور بعد كسی كه قراره حكمو اجرا كنه انتخاب بشه...

بطري رو چرخوندن، چرخيد و چرخيد تا سرش رو به نفس ايستاد و حالا نفس حاكم شده بود...

بطري يه بار ديگه چرخيد و اينبار...

از اين بدتر نميشد، تهش رو به من ايستاده بود و اين يعنی نفس حكم بده و من اجرا كنم...


romangram.com | @romangram_com