#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_75

آرام: سلام خوب خوابيدي؟

آرام: آره، واااااي آتنا جون چه باغ قشنگی دارين...

فرزاد: اين باغ قابل آتنا رو نداره ها، ولی سندش به نام منه...

نفس: منظورم اينه كه باغتون فوق العاده قشنگه، شما و آتناجون نداره كه بابا جون...

من: سلام به همگی، خوب مارو جا ميذارين ميرين ديگه...

فرزاد: جاتم نميذاشتيم باز بايد با ماشين خودت ميومدي، من تورو با اين هيكل گندت تو ماشينم راه نميدم، دست فيلو از پشت بستی، فاتحه ي ماشين خونده ميشه...

من: همه آرزوي هيكل و تيپ و قيافه منو ميخورن فرزاد خان...

آرام: باز قرصاي اعتماد به نفستو يه جا خوردي داداشی....

همه زدن زير خنده و منم واسشون سر تكون دادم و رفتم داخل خونه...

خودشون هيكل منو ندارن حسوديشون ميشه دارن ميتركن ازحسودي....

هيكل به اين باحاليو و رزشكاري و روي فرمی، اصلا منو چه به شركت، بايد فوتباليست ميشدم با اين بدن...

بعد از گذاشتن ساك وسايلم توي اتاق ،رفتم سراغ لوسی، يه سگ گنده سفيد ملوس كه خيلی نازه و دوست منه...

فرزاد ميگه مثه خودت سگه...!!!

دلم واسش تنگ شده بود، قلادشو باز كردمو آوردمش توي جمع...

لوسی يه هاپ گفتو منم گفتم من: لوسی سلام كرد..

آرام همينطور كه روي سرشو نوازش ميكرد گفت

آرام: سلام به روي ماهش، نانازي دلم تنگ شده بود برات لوسی...

رفتم صندلی بغل نفس نشستم، خودشو يكم جمع كرد و گفت نفس: واااي آرمان، ببرش اونور...

من: اي ترسو، ميترسی؟؟؟!!!


romangram.com | @romangram_com