#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_74

من: بخور تا ناهار نميري...

نفس: نميخوام...



من: به جهنم...

سرشو روي شيشه گذاشت و چشماشو بست، بعد از چند دقيقه فكركنم خوابش برده بود...

از اينكه ناراحتش كردم از دست خودم عصبی بودم، ولی خب غرور داشتم و نميخواستم ازش عذرخواهی كنم...

از نظر من اون خيلی لوس بود...

فقط دلم براش سوخت از اينكه خودش غم و غصه داشت و منم ناراحتش كرده بودم، فقط همين...

به چهره ي مظلومش توي خواب نگاه كردم و به خودم يادآوري كردم كه حتی يه درصدم دوسش ندارم...!!!



*فصل يازدهم*



من: بيدارشو، رسيديم.

چشماشو بازكرد و بدون توجه به من كش و قوسی به بدن ظريفش داد و از ماشين پياده شد...

آتنا و فرزاد و آرام دور استخر نشسته بودن زير آلاچيقو چاي ميخوردن...

خدارو صدهزاربار شكر كه هنوز كسی نيومده بود وگرنه با خودشون ميگفتن اين دختره دوست آرامه يا آرمان؟؟؟

نفس عينكشو بالا زد روي موهاش و با لبخند گفت نفس: سلام به همه، صبح بخير..

آتنا: سلام عزيزم.

فرزاد: سلام دخترم.


romangram.com | @romangram_com