#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_73
من: خب حالا انگار چيشده دختره لوس....
يه آب پرتقال گفتم بگير آبغوره گيري راه انداختی جاش، بشين صبحونتو بخور.
نفس: نميخورم ميل ندارم.
حرصی گفتم
من: به درك، برو حاضر شو...
در حالی كه لباش از بغض ميلرزيد بدو بدو رفت از پله ها بالا...
اي تو روحت آرمان.....
نگا با اين كارات حال دختره روگرفتی سر صبحی...
به من چه اون خيلی لوسه منكه حرف بدي نزدم...
نه اصلا حرف خوبيم زدي..
همينجوركه با خودم كلنجار ميرفتم، رفتم كه آماده شم، يه جين سرمه اي با پيراهن قرمز كه داخل يقه و آستينش سرمه اي بود پوشيدم...
ساك وسايلمو برداشتمو از اتاق بيرون رفتم، همينطور كه عينك مارك دارمو به چشمم ميزدم با صداي بلند گفتم من: من تو ماشين منتظرم....
ده دقيقه اي معطل شدم تا اومد، دافی شده بود بی شرف واسه خودش، يه مانتو كوتاه سفيد با شلوار كتون سفيد پوشيده بود و ست كيف و كفششو با شال قرمزش ست كرده بود...
موندم تو خماري موهاش كه تا كجاشه، تو اين يه ماه نشده بی روسري يا شال ببينمش...
با اون رژ قرمزي كه زده و موهاش كه كج توي صورتش ريخته....
آخ خدا بگير منو چه جيگري شده....!!!
همينطور كه به سمت ماشين ميومد از توي كيفش عينكشو درآورد و به چشمش زد ،اينجوري خوشگليش چند برابر شد...
بالاخره با هزار مدل اخم و تخم اومد و سوار شد، آهنگو زياد كردمو بی حرف راه افتادم...
با ديدن اولين هايپرماركت ايستادمو رفتم يكم خرت و پرت خريدم، يه كيك بزرگ و رانی برداشتم و بقيشو گذاشتم توي صندوق، سوار ماشين شدم و كيك و رانی رو گذاشتم روي پاش...
romangram.com | @romangram_com