#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_72
نه آب پرتقال نه چی بود؟
آهان ويتامين سه، مجري با حالی داره ازش خوشم مياد، دخترام همه از دم عاشقشن نمونه بارزش مامان و آرام...
اي بابا چه طولی داد يه آب پرتقال ميخواست بگيره ها...
اومدم يه چيزي بگم كه خودش صدام زد نفس: آب پرتقال حاضره...
رفتم توي آشپزخونه و نشستم پشت ميز.
به به چه آب پرتقالی.....
همينطوركه سرم پايين بود و يه نفس سر ميكشيدم بهش گفتم من: تو كه گشنه بودي چرا چيزي نميخوري؟؟ نفس: نميخوام.
من: نفس ببينمت.....
سرتو بگير بالا....
بی توجه به من سرشو پايين تر انداخت، عصبی داد زدم من: گفتم سرتو بگير بالا...
سرشو آروم آورد بالا، ولی نگاهش پايين بود..
جدي گفتم
من: تو چشام نگاه كن، گفتم تو چشمام نگاه كن، گريه كردي؟ نفس: نه...
من: چرا چشات قرمزه پس؟؟
نفس: شايد از كم خوابيه، نميدونم...!!!
از جاش بلند شد و به طرف در آشپزخونه رفت من: صبر كن ببينم، چرا از صبح قرمز نبود؟ خرم من؟ نفس كه قطره اشكشو با سر انگشت كشيده و لاك زدش پاك ميكرد گفت نفس: نه...
من: چرا داري گريه ميكنی؟؟
نفس: ياد روزايی افتادم كه من سفارش ميدادمو يكی برام انجام ميداد، منم يه روز خانوم بودم واسه خودم حكم ميدادم سه سوته اجرا ميشد، حالا ولی ...
romangram.com | @romangram_com