#مزاحم_دوست_داشتنی_پارت_70

نفس: من نيم ساعته بيدارم آرمان خان، منتظر بودم جنابعالی از خواب ناز بيدار بشين...

برگشتم سمتشو گفتم

من: عههه سلام، مگه تو نرفتی...؟؟؟!!!

نفس: نه ديگه، پس چی خوندي تو نامه ؟؟؟؟ من: عهههه من فكركردم آرام قراره با من بياد...!!!!

نفس: حتما فكر كردي نامه رو هم من نوشتم چسبوندم به يخچال؟؟؟

من: خب سر صبحه ديگه صورتمو نشستم چشمام خرچنگ قورباغه ميبينه...

نفس: آره جون عمت، بگو پشت سرت حرف زدم جرأت ندارم اعتراف كنم...

من: نه جون تو اشتباه ديدم...

نفس: جون خودت، تا دست و صورتتو بشوري من صبحونه آماده می كنم...

من: تميزه الآن حموم بودم...

نفس: دروغ گو...

ينی منو بگو گذاشتم بخوابی، اگه با پارچ آب ميومدم سراغت اينجوري نميشد...

من: جرأت نداشتی..

نفس: خاك بر سر من كه دلم به حالت سوخت...

من: خوب حالا، فكر كردم توأم مثه آرام خوابالويی...

نفس: فعلا كه آرام رفته منم كه بيدار بودم، پس خودت خوابالويی.

من: بسه...



نفس: چی ميخوري؟ من: صبحونه نميخورم.


romangram.com | @romangram_com